X
تبلیغات
حكايت دل - به دل گويم که چون مردان صبوری کن
سلام،
اجازه دهيد شعر امروز را از حضرت مولانا نقل کنيم که استاد شجريان اين شعر را در سه‌گاه اجرا و در آلبوم آسمان عشق عرضه نموده است.

به گرد دل همی گردی، چه خواهی کرد، می‌دانم
چه خواهی کرد، دل را خون، رخ را زرد، می‌دانم

يکی بازی درآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از اين بازی، دگر آورد، می‌دانم

به يک غمزه جگر خستی، بس آتش اندرو بستی
بخواهی پخت می‌بينم، بخواهی خورد، می‌دانم **

به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بينی که گرم از سرد، می‌دانم

مرا دل سوزد و سينه، تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد، می‌دانم

به دل گويم که چون مردان صبوری کن، دلم گويد
نه مردم، نی زن، گر از غم ز زن تا مرد، می‌دانم

دلا چون گرد برخيزی ز هر بادی، نمی‌گفتی
که از مردی برآوردن ز درياگرد، می‌دانم

جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می‌بازد
چو ترسا جفت گويم، گر ز جفت و فرد، می‌دانم **

چو در شطرنج شد قايم، بريزد نزد شش پنجی
بگويم مات غم باشم اگر اين نرد، می‌دانم **

** اين ابيات در آواز نيامده است.  
+ نوشته شده توسط محمود در شنبه چهاردهم آبان 1384 و ساعت 16:13 |