تبليغاتX
حكايت دل - حکایت بایزید

سلام،

عطار نیشابوری در کتاب فخیم تذکره‌الاولیاء، حکایتی منثور از بایزید بسطامی را نقل می‌کند که شیخ اجل سعدی، آن را در بوستان به نظم، سراییده است:

بایزید شبی از گورستان می‌آمد. جوانی از بزرگ‌زادگان بسطام بربطی می‌زد. چون نزدیک رسید، شیخ گفت: لا حول و لا قوه الا بالله. آن جوان بربط بر سر شیخ کوبید چندان که هر دو بشکست. شیخ زاویه آمد و بامدادان، بهای بربط به دست خادم خویش داد و با طبقی حلوا روانه آن جوان کرد و عذر خواست و گفت او را بگوي كه بايزيد عذر مي‌خواهدو مي‌گويد كه دوش آن بربط بر سر ما بشكستي. اين غرامت بستان و ديگري بخر و اين حلوا بخور تا غصه آن از دلت برود. چون جوان، حال چنان ديد، بيامد و در پاي شيخ اوفتاد و بگريست.

سعدي نيز در بوستان فرمود:

يكي بربطي در بغل داشت مست

به شب، بر سر پارسايي شكست

 

چو روز آمد، آن نيك‌مرد سليم

بر سنگدل برد يك مشت سيم

 

كه دوشينه معذور بودي و مست

تو را و مرا بربط و سر شكست

 

مرا به شد آن زخم و برخاست بيم

تو را به نخواهد شد الا به سيم

 

از اين دوستان خدا بر سرند

كه از خلق بسيار بر سر خورند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 18:24  توسط محمود  |