سلام،
دوستان گرانمايه، کم و بيش میدانند که در دستگاههای موسيقی ايرانی، آواز افشاری متاثر کننده و دردناک است و حکايت از حرمان و اندوه درونی دارد. نوا سرايان معمولا برای بيان بیوفايی يار، گلايه از کج مداری روزگار، و موضوعات ياس آور از اين دستگاه بهره می برند. و چون طنين حزينی دارد، توصيه میشود در بامدادان و يا اوان شادی از نواختن آن اجتناب شود و برعکس توصيه می شود که در شباهنگام و اوان غم و عزا از اين نوا استفاده برده شود.
شايد برخی عزيزان، برنامه گلهای تازه ۷۵ را شنيده باشند که در آن جناب شجريان شعری از حضرت مولانا جلالالدين محمد بلخی را در دستگاه افشاری با همنوازی ويولن مرحوم بديعی و تار استاد جليل شهناز اجرا کردهاند. اين شعر تقديم محضر شما:
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب، ديده من بر فلک، استاره شمرد
خوابم از ديده چنان رفت که هرگز نايد
خواب من، زهر فراق تو بنوشيد و بمرد
چه شود گر ز ملاقات، دوايی سازی
خستهای را که دل و ديده به دست تو سپرد
نه، به يک بار نشايد در احسان بستن
ساقی ار می ندهی، کم ز يکی جرعه درد **
همه انواع خوشی، حق به يکی حجره نهاد
هيچ کس بی تو در آن حجره، ره راست نبرد **
گر شدم خاک ره عشق، مرا خرد مبين
آن که کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستينم ز گهرهای نهانی بردار
آستينی که بسی اشک ازين ديده سترد **
شحنه عشق، چو افشرد کسی را شب تار
ماهت اندر بر سيمينش به رحمت بفشرد **
دل آواره اگر از کرمت باز آيد
قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد **
اين جمادات ز آغاز، نه آبی بودند
سردسير است جهان، آمد و يک يک بفسرد **
خون ما در تن ما آب حياتست و خوش است
چون برون آید از جای، ببينش همه ارد
هله جز مشک سر زلف دلارام مگوی
که چنين بوی خوشش، باد صبا میآورد
** اين ابيات در آواز نيامده است.
سلام،
عبيد زاکانی در رساله دلگشا، حکايتی از ابن سينا را اين گونه نقل کرده است:
در آن تاريخ که ابوعلی سينا از همدان از علاءالدوله بگريخت و متوجه بغداد شد، چون به آن ديار برسيد، بر کنار شط مردکی هنگامه کرده بود و ادويه میفروخت و دعوی طبيبی میکرد. بوعلی لختی آنجا به تفرج ايستاد. زنی قارورهای از آن بيماری باز آورد و طبيبنما در آن نگاه کرد. پس گفت: اين بيمار، جهود است. باز نگاه کرد و گفت: تو خدمتکار اين بيماری؟ گفت: آری. باز نگاه کرد و گفت: خانه اين بيمار در طرف مشرق است. گفت: آری. گفت: ديروز ماست خورده است. گفت: آری.
مردم از علم مرد تعجب بنمودند و ابوعلی حيرت آورد. چندان توقف نمود که او از کار فارغ شد. پيش رفت و گفت: اينها از کجا معلوم کردی؟ گفت: از آنجا که تو را نيز شناختم که ابوعلی هستی. ابن سينا گفت: اين مشکلتر!
پس چون در دانستن الحاح نمود، مرد گفت: آن زن چون قاروره به من بنمود، غيار (گردنبند مخصوص يهود) بر گردنش بود، دانستم که جهود است. و جامههايش کهنه بود، دانستم که خادمه کسی باشد و چون جهود خدمت مسلمان نکنند، دانستم که مخدوم نيز جهود باشد. و پارهای ماست بر جامهاش چکيده بود، دانستم که در آن خانه ماست خوردهاند. و قدری به بيمار دادهاند. و چون خانه جهودان اين شهر در مشرق است، گفتم که سرايش در مشرق باشد.
ابن سينا گفت: اينها درست و مسلم. مرا چون شناختی؟ گفت: امروز خبر در رسيد که بوعلی از علاءالدوله گريخته. دانستم که اينجا آيد و دانستم که غير تو کسی را ذهن، بدين بازی نرسد که من کردم.
جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
سلام،
در تير ماه ۱۳۷۲ استاد شجريان با همنوازی بیبديل تار استاد محمدرضا لطفی، کنسرتی را در پاريس اجرا کردند که بعدها آلبوم آن با نام چشمه نوش به دوستداران ادب و هنر تقديم شد. شعر امروز را به غزل لسانالغيب اختصاص دادهام که در اين آلبوم منتشر شده و نام آلبوم هم از همين غزل برگرفته شده است. اجرای اين اثر در راست پنجگاه بوده است.
روشن از پرتو رويت، نظری نيست که نيست
منت خاک درت، بر بصری نيست که نيست
ناظر روی تو، صاحبنظرانند، آری
سرّ گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست
اشک غماز من ار سرخ برآمد، چه عجب
خجل از کرده خود، پردهدری نيست که نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی
سيلخيز از نظرم رهگذری نيست که نيست
تا دم از شام سر زلف سیاهت نزنند
با صبا گفت و شنيدم، سحری نيست که نيست
من از اين طالع شوريده، بهرنجم ور نی
بهرهمند از سر کويت، دگری نيست که نيست
از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون، شکری نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان، خبری نيست که نيست
شير در باديه عشق تو، روباه شود
آه از اين راه که در وی، خطری نيست که نيست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زير صد منت او، خاک دری نيست که نيست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آنجا، اثری نيست که نيست
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت، هنری نيست که نيست
سلام،
اجازه دهيد امروز تصنيف کوتاهی از مرحوم علی اکبر خان شيدا، تصنيف سرای بزرگ معاصر را که معمولا آهنگساز آثار خود نيز هست، تقديمتان کنم. اين تصنيف در آلبوم رسوای دل استاد شجريان و در دستگاه سه گاه اجرا و عرضه شده است.
از بس به تار زلفت، دلها گرفته منزل
دل را کجا بجويم؟ يک زلف و اين همه دل
عزيز دلم، شمع محفلم، آرام دلم
من از تو جدا نمی شم بيا حبيب دل من
من از تو رضا نمیشم مرو شمع محفل من