تبليغاتX
حكايت دل

سلام،

در برنامه گلهای تازه ۲۵ که يکی از مجموعه برنامه‌های فاخر موسيقی ايرانی در راديو بود، جناب شجريان با همنوازی دو استاد بزرگ موسيقی اصيل، استاد پايور (سنتور) و استاد فرهنگ شريف (تار) شعری از فرخی يزدی شاعر دهه های پيشين را در بيات اصفهان اجرا نموده‌است که تقديم حضورتان می‌کنم:

 

شب چو در بستم، دست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

 

ديدی آن ترک ختا، دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا، دوست خطابش کردم  **

 

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گريه نمودم که خرابش کردم

 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

 

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شيرين و به خوابش کردم

 

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو، کبابش کردم

 

زندگی کردن من، مردن تدريجی بود

آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

 

** اين بيت در آواز نيامده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:32  توسط محمود  | 

سلام،

جناب شجريان صاحب تعداد زيادی اثر غير رسمی يا خصوصی است که به واسطه شوق دوستدارانش مجال عرضه يافته‌اند ولی متاسفانه اطلاعات جانبی اين آثار بسيار اندک است و حتی ممکن است نيوشندگان آنها را دچار خطا کند. به هر تقدير اکنون که اين آثار اجرا شده‌اند و کاری از دست ما بر نمی‌آيد، اجازه دهيد به قدر وسع و در زمانهای مقتضی به معرفی آنها بپردازيم: اين بار، غزلی از لسان‌الغيب که در افشاری اجرا شده و از همنوازی ويولن بهره برده است را تقدیم می کنم. اگر دوستان اطلاعات تکميلی از اين اجرا داشته باشند، تقاضا می‌کنم دريغ نفرمايند. ضمنا اگر مايل به شنيدن اين اثر هستيد، می‌توانید به سايت پرمحتوای  ملکوت مراجعه فرماييد.

 

نيست در شهر، نگاری که دل ما ببرد

بختم ار يار شود، رختم ازين جا ببرد

 

کو حريفی کش سرمست که پيش کرمش

عاشق سوخته دل، نام تمنا ببرد

 

باغبانا! ز خزان، بی‌خبرت می‌بينم

آه از آن روز که بادت، گل رعنا ببرد

 

رهزن دهر، نخفته‌است مشو ايمن ازو

اگر امروز نبرده‌است، فردا ببرد

 

در خيال، اين همه لعبت به هوس می‌بازم

بو که صاحب نظری، نام تماشا ببرد

 

علم و فضلی که به چل سال، دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد  **

 

بانگ گاوی چه صدا باز دهد؟ عشوه مخر

سامری کيست که دست از يد بيضا ببرد  **

 

جام مينايی می، سد ره تنگدليست

منه از دست که سيل غمت از جا ببرد

 

راه عشق، ارچه کمينگاه کمانداران است

هر که دانسته رود، صرفه ز اعدا ببرد

 

حافظ ار جان طلبد، غمزه مستانه يار

خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد

 

** اين ابيات در آواز نيامده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط محمود  |