سلام،
اجازه دهيد امروز حکايتی از نصرالله منشی، راوی و مترجم چيره دست کتاب فاخر کليله و دمنه را تقديم حضورتان کنم.
راستی کليله و دمنه را خواندهايد؟ اگر نخواندهايد، نيک بخوانيد که در آن گنجهای حکمت نهفته است.
بازرگانی بود بسيار مال اما به غايت زشتروی و گرانجان،
و زنی داشت روی چون حاصل نيکوکاران و زلف چون نامه گنهکاران.
شوی بر او به بلاهای جهان، عاشق و او نفور و گريزان،
که به هيچ تاويل، تمکين نکردی و ساعتی حتی به مراد او نزيستی ...
و مرد هر روز مفتونتر میگشت.
تا يک شب، دزدی در خانه ايشان رفت.
بازرگان در خواب بود. زن از دزد بترسيد و شوی را محکم در کنار گرفت.
بازرگان از خواب درآمد و گفت: اين چه شفقت است و به کدام وسيلت، سزاوار اين نعمت گشته ام؟
و چون دزد را بديد، آواز داد که: ای شيرمرد مبارک قدم! آن چه خواهی حلال بادت. ببر که به يمن قدم تو اين زن بر من مهربان شد.
سلام،
در روزهايی که حال و هوای بهار و نوروز بر چهره جامعه نقش بسته است، میخواهم غزلی پر معنا از حضرت حافظ را که جناب شجريان آن را اجرا کرده است، تقديم کنم. اين غزل يک بار در چهارگاه با آهنگسازی استاد فرهاد فخرالدينی اجرا و در برنامه گلهای تازه ۶۶ پخش شده و يک بار نيز در کرد بيات اجرا و در قالب آلبوم آستان جانان عرضه شده است.
سينه مالامال درد است، ای دريغا مرهمی
دل ز تنهايی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسايش که دارد، از سپهر تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی
زيرکی را گفتم اين احوال چيست؟ خنديد و گفت:
صعب روزی، بوالعجب کاری، پريشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع، چو گل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی؟ **
در طريق عشقبازی، امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
رهروی بايد، جهانسوزی، نه خامی، بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت، وز نو آدمی
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم
کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی **
گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی
** اين ابيات در آوازها نيامده است.