سلام، امیدوارم با بارش برف زیبا و البته سخت زمستانی دلهایتان شاد باشد.
از جوامعالحکايات جناب عوفی، حکايتی تقرير میکنم، به اميد آن که مقبول افتد:
گويند روزی در بلخ، محتسبی مستی را به سرای امير حاضر آورد تا حد مستی بر وی براند. امير مست را گفت: شراب حرام چرا نوش کردی و عقل را که عاقله توست به مستی گرفتار آوردی؟
آن مست گفت: ای امير رحيم! نخواندهای در قرآن کريم که هذا بهتان عظيم؟
امير گفتا: با تو سخن میگويم و تو قرآن میخوانی؟ تفحص میکنم، تو آن را بهتان میخوانی؟
مست گفت: امير بايد که بی رای و تدبير نباشد. او را از تفحص حال رعايا گريز نباشد. مرد عاقل را بيهوش و امر لا تجسسوا را فراموش کردهای!
امير گفتا: تو را برای مناظره نياورده اند و برای قيل وقال حاضر نکرده؛ چرا بسيار میگويی و از اين مجادله چه میجويی؟
مست گفت: اگر هيچ نگويم تو رای تازيانه میکنی پس حد را به حجت از خودم دور میکنم تا زيان نکنی.
امير گفتا: اين قيل و قال را بگذار. و سوره کافرون خوان تا بدانم که مستی يا هوشيار. چه؛ علمای اسلام حد مستی آنجا نهاده اند که مست قل يا ايهاالکافرون را راست نتواند، خواندن.
مست جواب داد: ای امير، مرکب فصاحت را زين کردی و از همه سورهها اين تعيين کردی؟ تو اول فاتحه خوان؛ اگر تو فاتحه بخوانی من سوره کافرون بخوانم.
امير آغاز کرد که: الحمدللله رب العالمين...
مست گفتا: تمام شد! در اول سوره دو خطا کردی با اين هوشياری.
امير گفتا: کجا خطا کردم؟
مست گفت: هم اعوذ بگذاشتی و هم بسم الله در اول نگاه نداشتی.
امير روی به محتسب کرد و بگفت: پنداشتم که مستی را بر من آورده ای، ندانستم که سرور قاريان بلخ را حاضر کرده ای؟
مست گفتا: از در امير بی تشريف نتوان رفت!
...تشريفی بستد و برفت.
سلام،
در اين روزها و شبهای سرد زمستانی، اجازه دهيد غزلی از شيخ اجل سعدی را تقديمتان کنم که ۳۴ سال پيش توسط جناب شجريان در دستگاه ابوعطا اجرا و در برنامه برگ سبز ۲۷۱ پخش شده است. اين اجرا با نوای ملکوتی سه تار شادروان استاد احمد عبادی همراه بوده است:
شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق، دربند است
بگفتم از غم دل، راه بوستان گيرم
کدام سرو به بالای دوست، مانند است
پيام من که رساند به يار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پيوند است
قسم به جان تو خوردن، طريق عزت نيست
به خاکپای تو که آن هم عظيم سوگند است
که با شکستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت، آرزومند است **
بيا که بر سر کويت، بساط چهره ماست
به جای خاک که در زير پايت افکندست **
خيال روی تو ميخ اميد بنشاندست
بلای عشق تو بنياد صبر برکندست **
عجب در آنکه تو مجموع و گر قياس کنی
به زير هر خم مويت دلی پراکندست **
اگر برهنه نباشی که شخص بنمايی
گمان برند که پيراهنت گلآکندست **
ز دست رفته نه تنها منم در اين سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوندست
فراق يار که پيش تو کاه برگی نيست
بيا و بر دل من بين که کوه الوند است **
ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است **
** اين ابيات در آواز نيامده است.