سلام،
نقل است که ناصرالدين شاه قاجار، از طبع شعری خوبی برخوردار بوده و گهگاه اشعار زيبايی سروده است. و البته برخی اشعار منسوب به وی نيز معروف است. از جمله نوحهای در بزرگداشت عاشورا.
القصه، میگويند روزی ناصرالدين شاه، شعری سروده بود و پس از احضار ملکالشعرای دربار، آن را برايش خوانده بود. ملکالشعرای بیخبر و احيانا مغرور، در وصف شعر حضرت سلطان گفته بود: بسيار بیمايه و سخيف است.
شاه که از اين صراحت و گستاخی ملک الشعرا به خشم آمده بود، دستور میدهد که آن بيچاره را در سرطويله کاخ شاهی و در کنار ستوران، به بند کشند و از آب و علف چهارپايان، نصيبش دهند.
... چند روز گذشت و خشم سلطانی فرو نشست. شاه که سرمست از باده دوشينه، باز هم شعری سروده بود، ملکالشعرا را احضار کرد و پس از قرائت شعرش، نظر ملک الشعرای دربار را جويا شد.
ملکالشعرا درنگی کرد و سپس روی برگرداند و قصد خروج از تالار نمود. شاه که متحير رفتار ملکالشعرا شده بود، فرياد بر آورد که: های پدرسوخته! کجا میروی؟
و ملکالشعرا از سر بی اعتنايی گفت: قبله عالم! سرطويله.
سلام،
در فرهنگ ما ايرانيان، حافظ جايگاه ويژهای دارد. حتی نسل جديد که با ادبيات کهن اين سرزمين الفت کمتری دارند، در ارادتمندی به خواجه شيراز چيزی کمتر از بقيه نسلها نيستند. جالب آنکه از جمله ثقيلترين و تفسير بردارترين آثار منظوم ادب فارسی نيز، يکی همين غزليات لسانالغيب است. بی حکمت هم نيست که وقتی ميان آثار آوازی استاد شجريان میگرديد، در میيابيد که سهم غزليات حضرت حافظ بيش از ساير ستارگان آسمان ادب و فرهنگ ايران زمين است.
حال که از خواجه شمسالدين ياد کرديم اجازه دهيد غزلی زيبا از حضرتش را که جناب شجريان سالها پيش در دستگاه ماهور زمزمه کرده و با همنوازی ويلن شادروان آقای ياحقی و تار استاد فرهنگ شريف همراه بوده و در برنامه گلهای تازه ۱۰۶ عرضه شده است، تقديم حضورتان کنم:
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن، آهوی مشکين آمد
گريه، آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله، فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل، باز هوادار کمان ابروييست
ای کبوتر، نگران باش که شاهين آمد **
رسم بدعهدی ايام چو ديد ابر بهار
گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
شادی يار پريچهره بده باده ناب
که می لعل، دوای دل غمگين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشای رياحين آمد **
** اين ابيات در آواز نيامده است.
سلام،
امروز ظهر خبر درگذشت مادر استاد شجریان را از رادیو شنیدم. این ضایعه را به ایشان تسلیت عرض کرده و دوام عمرشان را همراه با سلامتی آرزومندم.
اگرچه این روزها در حال و هوای ماه مبارک رمضان نیستیم و تا فرا رسیدنش هفته ها باقیست ولی امروز به یاد شعر ملکوتی مولانا افتادم در این باب و خواستم شما را هم به این ضیافت دعوت کنم. امیدوارم به حساب بدسلیقگی نگذارید.
لذا اجازه بفرماييد قسمتی از مثنوی مولانا جلال الدين را که جناب شجريان در افشاری اجرا کردهاند، تقديم کنم. اين قطعه را بارها در آستانه افطار از رسانهها شنيدهايد. البته ايشان در سال ۱۳۷۰ در تالار وحدت با همنوازی هابيل علیاف استاد بی همتای آذربايجانی نيز اين قطعه را اجرا کرده است.
اين دهان بستی، دهانی باز شد
تا خورند لقمههای راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو اين انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملک، انباز کن
چند خوردی چرب و شيرين از طعام
امتحان کن چند روزی در صيام
چند شبها، خواب را گشتی اسير
يک شبی بيدار شو، دولت بگير
سلام،
به اعتقاد من، يکی از فاخرترين آثار استاد شجريان، آلبوم همايونمثنوی است که در دستگاه همايون اجرا شده و امروز يکی از اجراهای آن که غزل زيبای فخرالدين عراقی است را تقديم میکنم:
دلی دارم چه دل، محنت سرايی
که در وی خوشدلی را نيست جايی
دل مسکين چرا غمگين نباشد
که در عالم نيابد دلربايی
تن مهجور چون رنجور نبود
چه تاب کوه دارد، رشته تايی **
چگونه غرق خونابه نباشم
که دستم مینگيرد، آشنايی
بميرد دل چو دلداری نبيند
بکاهد جان چو نبود، جان فزايی
بنالم بلبل آسا چون نيابم
ز باغ دلبران بوی وفايی
فتادم باز در وادی خونخوار
نمیبينم رهی را رهنمايی **
نه دل را در تحير، پای بندی
نه جان را جز تمنا، دلگشايی
در اين وادی فرو شد کاروانها
که کس نشنيد آواز درايی
در اين ره هر نفس صد خون بريزد
نيارد خواستن، کس خونبهايی
دل من چشم میدارد کزين ره
بيابد بهر چشمش توتيايی
روانم نيز در بسته است، همت
که بگشايد در همتسرايی **
تنم هم گوش میدارد کزين در
به گوش جانش آيد مرحبايی **
تمنا میکند مسکين، عراقی
که دريابد بقا، بعد از فنايی **