سلام،
مدتی است که از حضرت سعدی ننوشتهام. امروز را به غزل حضرتش اختصاص
می دهم که آقای شجريان آن را در دستگاه ماهور و در کنسرت آمريکا در سال ۱۳۶۹ اجرا کرده است. اين اجرا در آلبوم سرو چمان عرضه شده است.
نه طريق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان يکدل، سر دست برفشانی
دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گويی تو بدين شکر دهانی
نفسی بيا و بنشين، سخنی بگو و بشنو
که ز تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
غم دل به کس نگويم که بگفت رنگ رويم
تو به صورتم نگه کن که سرايرم بدانی **
عجبت نيايد از من، سخنان سوزناکم
عجب است اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی
نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسايان
همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
اگرت به هر که دنيا بدهند، حيف باشد
اگرت به هر چه عقبا بخرند، رايگانی **
تو نظير من ببينی و بديل من بگيری
عوض تو، من نيابم که به هيچ کس نمانی **
نه عجب، کمال حسنت که به صد زبان بگويم
که هنوز پيش ذکرت، خجلم ز بی زبانی **
مزن ای عدو به تيرم که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانم بدهم، به مژدگانی
مده ای رفيق، پندم که به کار در نبندم
تو ميان ما ندانی که چه میرود نهانی
بت من چه جای ليلی که بريخت خون مجنون
اگر اين قمر ببينی، دگر آن سمر نخوانی **
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی، نه به قتل میرهانی
** اين ابيات در آواز نيامده است.
سلام،
اجازه دهيد شعر امروز را به غزلی از لسانالغيب اختصاص دهيم که جناب شجريان ان را در دستگاه ابوعطا اجرا و در آلبوم پيام نسيم عرضه کرده است.
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد **
گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به در نکرد **
هر کس که ديد روی تو بوسيد چشم من
کاری که کرد، ديده من بی نظر نکرد **
من ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد **
** اين ابيات در آواز نيامده است.
سلام،
امروز یکسره به یاد اشعار شادروان فريدون مشيری بودم. و هرچه شعر به ذهنم می رسید از سروده های ایشان بود. پس اجازه دهيد به همين مناسبت شعری از ايشان را كه جناب شجريان در آلبوم دلشدگان و در مايه شوشتری اجرا كردهاند، تقديم كنم:
به كجاها برد اين اميد، ما را
به كجاها برد ما را
نشد اين عاشق سرگشته، صبور
نشد اين مرغك پربسته، رها
به كجا میرود، يارا
به كجا می برد، ما را
ره اين چاره ندانم به خدا
نشود دل نفسی از تو جدا به خدا
به هوايت، همه جا در همه دل
به اميدی بگشايم شب و روز، پر و بال
غم عشقت دل ما را
به كجاها برد ما را
تسليم شدن به خواست خدا،
در نهايت فروتنی و پذيرش خواست او،در نهايت خشنودی،
سادهترين، مطمئنترين و نزديکترين
راه به سوی خداست.
پارسايان با آغوش باز به سرزنشها، تهمتها و بیمهريهای مردمان،
خوشامد میگويند، زيرا اين دشواريها را راهنمای حقيقی
سلامت روح و روان آدمی میدانند.