سلام،
همانگونه که میدانيد مجموعهای از آثار آقای شجريان که در سالهای پيش به صورت متفرقه اجرا شدهاند يا برخی که اجراهای خصوصی بودهاند، به دليل دسترس نبودن همواره در محاق افتاده و به بوته فراموشی سپرده شدند. و البته بايد به آنها برخی آثاری که پس از انقلاب اجازه نشر نيافتند را نيز اضافه کرد.
خوشبختانه شبکه چهارم سيما در يک اقدام استثنايی برخی از آثار ايشان را که در قالب برنامه گلهای تازه يا برگ سبز و... اجرا شده بود با شيوهای بديع پخش میکند که انصافا کار ارزندهای است ولی بايد به فکر انتشار ساير آثار خسرو آواز ايران (به تعبير مرحوم مشيری) نيز بود.
باز هم خوشبختانه اخيرا آقای شهبازيان موسيقيدان ارزنده و صاحب سبک نسبت به انتشار آلبومی از اجراهای قبل از انقلاب که دو اجرای استاد شجريان نيز در آن موجود است اقدام نموده که امروز يکی از آنها را تقديم می کنم.
غزلی از شادروان فريدون مشيری که در دستگاه ماهور اجرا شده و در برنامه گلهای تازه ۷۷ عرضه شده است. همين اثر در قالب آلبوم جام تهی نيز اخيرا منتشر شده و نام آلبوم هم از همين شعر اقتباس شده است.
پر کن پياله را
کاين جام آتشين، ديريست ره به حال خرابم نمیبرد
اين جامها که در پی هم میشود تهی
دريای آتش است که ريزم به کام خويش
گرداب میربايد و آبم نمیبرد
من با سمند سرکش و جادويی شراب
تا بیکران عالم پندار رفتهام
تا دشت پرستاره انديشههای گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطرههای گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قلههای مهآلود دوردست
پرواز کن به دشت غمانگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد، ان بیستارهام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اين که ناله میکشم از دل که: آب ... آب
ديگر فريب هم به سرابم نمیبرد
پرکن پياله را...

سلام، وقت به خیر.
مدتی است که از شيخ اجل سعدی، غزلی ننوشته ام. شعر امروز از غزليات سعدی است که آقای شجريان يک بار در دستگاه سهگاه اجرا و در آلبوم رسوای دل عرضه کرده و ديگر بار در دستگاه ماهور اجرا و در آلبوم قاصدک عرضه کرده است:
جزای آنکه نگفتيم، شکر روز وصال
شب فراق نخفتيم، لاجرم ز خيال
بدار يک نفس ای قائد اين زمام جمال
که ديده سير نمی گردد از نظر به جمال **
اگر به گوش فراموش عهد سنگين دل
پيام ما که رساند مگر نسيم شمال
به تيغ هندی دشمن، قتال می نکند
چنان که دوست به شمشير غمزه، قتال **
جماعتی که نظر را حرام میگويند
نظر، حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد، عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی، ندانی اين معنی
به راه باديه دانند، قدر آب زلال
اگر مراد نصيحت کنندگان ما اينست
که ترک دوست بگوييم، تصوريست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان اميد وصال
حديث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب ديده خونين، نوشته صورت حال
سخن دراز کشيديم و همچنان باقيست
که ذکر دوست نيارد، به هيچگونه ملال
به ناله، کار ميسر نمی شود سعدی
وليک ناله بيچارگان خوش است، بنال
** اين ابيات در آواز نيامده است.
سلام،
يکی از ستاره های درخشان آسمان تصنيف سرايی ايران، مرحوم علی اکبر خان شيدا است که از اهالی طالقان بود و در ابن بابويه مدفون است. شيدا از معدود هنرمندانی بود که شعر و آهنگ را خود میسرودند و مضامين سروده هايش همگی دلنشين و غير مبتذل بود. وی به نوازندگی سهتار مسلط بود و در خوشنويسی به سبک نستعليق نيز استاد بود. به مناسبت نود ونهمين سال درگذشت اين هنرمند نامی اجازه دهيد يکی از تصنيفهای معروف او را که جناب شجريان دو بار اجرا کرده تقديم کنم. اين تصنيف که به بت چين مشهور است يک بار در آلبوم راست پنجگاه و دستگاه راست پنجگاه و ديگر بار نيز در آلبوم بت چين يا همان گلبانگ شماره ۱ و در بيات اصفهان اجرا و عرضه شده است:
ای مه من، ای بت چين، ای صنم
لاله رخ و زهره جبين، ای صنم
تا به تو دادم دل و دين، ای صنم
بر همه کس گشته يقين، ای صنم
من ز تو دوری نتوان دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر
بيا حبيبم، بيا طبيبم
هر که تو را ديد، ز خود دل بريد
رفت ز خود تا که رخت را بديد
تير غمت چون به دل من رسيد
همچو بگفتم که همه کس شنيد
من ز تو دوری نتوان دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر
ای نفس قدس تو احيای من
چون تويی امروزه مسيحای من
حالت جمعی تو پريشان کنی
وای به حال دل شيدای من
من ز تو دوری نتوان دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر
بيا حبيبم، بيا طبيبم
سلام،
در آبان ۱۳۵۴ در برنامه گلهای تازه ۱۵۸ غزلی از حضرت حافظ توسط جناب شجريان در دستگاه شور اجرا شد که با همنوازی مرحوم بديعی و استاد پايور همراه بود:
ياد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
ياد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت
معجز عيسويت در لب شکرخا بود
ياد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت
وين دل سوخته، پروانه ناپروا بود
ياد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدی، صهبا بود **
ياد باد آن که چو ياقوت قدح، خنده زدی
در ميان من و لعل تو حکايتها بود
ياد باد آن که نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو، پيک جهان پيما بود **
ياد باد آن که خرابات نشين بودم و مست
وانچه در مسجدم امروز کم است، آنجا بود
ياد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود **