تبليغاتX
حكايت دل

سلام،

اجازه دهيد امروز ۴ دوبيتی از باباطاهر را که جناب شجريان با همخوانی زيبای  همايون در بيات کرد اجرا کرده‌اند، تقديم کنم. اين اجرا يک بار در آلبوم بی تو به سر نمی‌شود و يک بار هم در کنسرت همنوا با بم عرضه شده‌اند.

 

دل ديوانه‌ام، ديوانه تر شی

خراب خانه‌ام ويرانه تر شی

کشم آهی که گردون را بسوزد

که آه سوته ديلان، کارگر شی

 

هر آن باغی که نخلش سر به در بی

مدامش باغبون، خونين جگر بی

ببايد کندنش از بيخ و از بن

اگر بارش همه لعل و گهر بی

 

ز هجرانت، هزار انديشه ديرم

هميشه زهر غم در شيشه ديرم

ز ناسازی بخت و گردش چرخ

فغان و آه و زاری، پيشه ديرم

 

فلک کی بشنوه آه و فغونم

به هر گردش زنه آتش به جونم

يک عمری بگذرونم با غم و درد

به کام دل نگرده آسمونم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:8  توسط محمود  | 

 

تقدير، ثمره بخت و اقبال نيست

 

بلکه حاصل انتخاب ماست.

 

ما هر روز خودمان سرنوشت خويش را

 

با افکاری که در سر داريم، می‌سازيم.

 

همانگونه که خردمندی می‌گويد:

 

مردم خطاهای زندگی خود را جمع می‌کنند،

 

از آن هيولايی می‌آفرينند

 

و نامش را سرنوشت می‌گذارند و...

 

...فردا نوبت تعيين سرنوشت ماست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 6:28  توسط محمود  | 

سلام،

عید سعید فطر بر همه شما گرامیان تهنیت باد. آرزو می کنم طاعات و عبادات همه بندگان خدا مقبول درگاهش افتد و روحمان را به صبای مهرش بنوازد.

استاد شجريان در آلبوم عشق داند يکی از غزلهای نغز حضرت حافظ را در دستگاه ابوعطا به زيبايی اجرا کرده است که تقديم می‌کنم. نام آلبوم هم از همين غزل گرفته شده است. من که از شنیدن این اثر فاخر، سرشار می شوم و حظ معنوی می برم.

 

 

در نظربازی ما بی‌خبران حيرانند

من چنينم که نمودم، دگر ايشان دانند

 

عاقلان، نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در اين دايره، سرگردانند

 

جلوه‌گاه رخ او ديده من تنها نيست

ماه و خورشيد، همين آينه می‌گردانند

 

عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا

ما همه بنده و اين قوم خداوندانند

 

مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم

آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند

 

وصل خورشيد به شب‌پره اعمی نرسد

که در آن آينه، صاحب‌نظران حيرانند  **

 

لاف عشق و گله از يار، زهی لاف دروغ

عشقبازان چنين، مستحق هجرانند

 

مگرم چشم سياه تو بياموزد کار

ورنه مستوری و مستی، همه کس نتوانند

 

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان، گوهر هستی به نثار افشانند  **

 

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم، چه شد

ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند  **

 

گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان

بعد از اين، خرقه صوفی به گرو نستانند

 

** اين ابيات در آواز نيامده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:17  توسط محمود  |