تبليغاتX
حكايت دل

سلام،

مدتيست که از حافظ ننوشته‌ام و اين مايه ملالت است. پس شعر امروز را از حضرتش تقديم می‌کنم که توسط استاد شجريان با همنوازی تار استاد فرهنگ شريف و ويلن مرحوم بديعی در چهارگاه نواخته و زمزمه شده و در برنامه گلهای تازه ۱۴۰ عرضه شده است:

 

رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد

وظيفه گر برسد، مصرفش گل است و نبيد

 

صفير مرغ برآمد، بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که کشيد

 

ز ميوه‌های بهشتی، چه ذوق دريابد

هر آن که سيب زنخدان شاهدی نگزيد  **

 

مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب

به راحتی نرسيد آن که زحمتی نکشيد  **

 

ز روی ساقی مهوش، گلی بچين امروز

که گرد عارض بستان، خط بنفشه دميد

 

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کس دگرم نيست برگ گفت و شنيد

 

من اين مرقع رنگين، چو گل بخواهم سوخت

که پير باده فروشش به جرعه‌ای نخريد

 

بهار می‌گذرد، دادگسترا درياب

که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشيد

 

** اين ابيات در آواز نيامده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 20:28  توسط محمود  | 

 

خدايا!

 

به‌راستی در آفرينش تو زشتی وجود ندارد

 

پس مرا متبرک گردان تا

 

تحت تاثير اشکال ظاهری قرار نگيرم.

 

شکل ظاهر را تو بخشيده‌ای

 

پس عيبجويی از ظاهر، عيبجويی از توست.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:1  توسط محمود  | 

سلام،

چندين سال پيش آقای شجريان در برنامه گلهای تازه ۲۳ شعری از شادروان رهی معيری را در دستگاه ابوعطا اجرا کرد که با همنوازی استاد جليل شهناز و مرحوم افتتاح همراه بود و اينک تقديم به شما:

 

چو نی به سينه خروشد، دلی که من دارم

به ناله گرم بود محفلی که من دارم

 

بيا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب

به روی آب بود منزلی که من دارم

 

دل من از نگه گرم او نپرهيزد

ز برق  سر نکشد حاصلی که من دارم  **

 

به خون نشسته‌ام از جان‌ستانی دل خويش

درون سينه بود قاتلی که من دارم

 

ز شرم عشق، خموشم کجاست گريه شوق

که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم

 

رهی چو شمع فروزان گرم بسوزانند

زبان شکوه ندارد دلی که من دارم

 

** اين بيت در آواز نيامده است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:58  توسط محمود  | 

سلام،

شايد شما هم با من همعقيده باشيد که برخی شاعران اين سرزمين در گمنامی يا کم آشنايی ما مردمان فراموش شده اند در حالی که اشعار بسيار نغزی دارند و بايد روزگار بگذرد تا مناسبتی پيش آيد و به واسطه طرح يکی از آثارشان مورد توجه قرار گيرند.

از جمله اين شعرا، صفای اصفهانی است که يکی از اشعارش به سبب اجرای چند تن از خوانندگان کشور، آشنای ذهن مردمان شده است و من امروز متن کامل آن را تقديمتان می‌کنم. اين شعر را جناب شجريان يک بار در برنامه گلهای تازه ۱۷۶ و ديگر بار در آلبوم پيام نسيم  عرضه نموده است و اجرای هر دو در دستگاه ابوعطا بوده است.

 

دل بردی از من به يغما، ای ترک غارتگر من

ديدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من

 

عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد

رفتی چو تير و کمان شد، از بار غم پيکر من

 

می‌سوزم از اشتياقت، در آتشم از فراقت

کانون من، سينه من، سودای من، آذر من

 

من مست صهبای باقی، زان ساتکين رواقی

فکر تو در بزم ساقی، ذکر تو رامشگر من  **

 

دل در تف عشق افروخت، گردون لباس سيه دوخت

از آتش آه من سوخت، در آسمان اختر من  **

 

گبر و مسلمان خجل شد، دل فتنه آب و گل شد

صد رخنه در ملک دل شد، ز انديشه کافر من  **

 

شکرانه کز عشق مستم، ميخواره و می‌پرستم

آموخت درس الستم، استاد دانشور من  **

 

در عشق، سلطان بختم، در باغ دولت، درختم

خاکستر فقر تختم، خاک فنا افسر من  **

 

اول دلم را صفا داد، آيينه‌ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من

 

تا چند در های و هويی، ای کوس منصوری دل

ترسم که ريزد بر خاک، خون تو در محضر من  **

 

بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل

چون می‌تواند کشيدن اين پيکر لاغر من

 

دلم دم ز سر صفا زد، کوس تو بر بام ما زد

سلطان دولت لوا زد، از فقر در کشور من  **

 

** اين ابيات در آوازها نيامده است. 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:51  توسط محمود  |