تبليغاتX
حكايت دل

سلام،

مدتي اين مثنوي تاخير شد و البته دليلش، به هم ريختگي مختصري در سيستم مديريت وبلاگ بود. يعني هر قدر سعي مي كردم كه با شناسه و كلمه عبورم وارد وبلاگ خودم شوم، سر از سيستم مديريت وبلاگ چند كاربر ديگر درمي آوردم. شايد الان هم شانسي درست شده باشد.

از اينها كه بگذريم، استاد شجريان در آلبوم  پيام نسيم پنج دوبيتی از باباطاهر را در دستگاه ابوعطا زمزمه کرده است که تقديمتان می‌کنم:

 

خوش آن ساعت که ديدار تو بينم

کمند عنبرين تار تو بينم

نبيند خرمی هرگز دل ما

مگر آن دم که رخسار تو بينم

 

غم عالم همه کردی به بارم

مگر ما لوک مست سر به تارم

مهارم کردی و دادی به ناکس

فزودی هر زمان باری به بارم

 

نسيمی کز بن آن کاکل آيد

مرا خوشتر ز بوی سنبل آيد

چو شب گيرم خيالت را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آيد

 

فلک کی بشنوه آه و فغونم

به هر گردش زنه آتش به جونم

يک عمری بگذرونم با غم و درد

به کام دل نگرده آسمونم

 

نميدونم دلم ديوونه کيست

اسير نرگس مستونه کيست

نميدونم دل سرگشته ما

کجا می‌گردد و در خونه کيست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:47  توسط محمود  | 

سلام،

حضرت حافظ غزل بسيار زيبايی دارد که آقای شجريان آن را در آلبوم دولت عشق يا همان گلبانگ۲ و در  مايه دشتی اجرا کرده است:

 

سحرگه رهروی در سرزمينی

همی گفت اين معما با قرينی

 

که ای صوفی! شراب آنگه شود صاف

که در شيشه برآرد اربعينی

 

خدا زان خرقه بيزارست صدبار

که صد بت باشدش در آستينی

 

مروت گرچه نامی بی‌نشان است

نيازی عرضه کن بر نازنينی

 

ثوابت باشد ای دانای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه‌چينی

 

نمی‌بينم نشاط عيش در کس

نه درمان دلی، نه درد دينی

 

درونها تيره شد، باشد که از غيب

چراغی برکند خلوت نشينی

 

گر انگشت سليمانی نباشد

چه خاصيت دهد نقش نگينی

 

اگرچه رسم خوبان، تندخويی است

چه باشد گر بسازد با غمينی

 

ره ميخانه بنما تا بپرسم

مآل خويش را از پيش‌بينی

 

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم‌اليقينی  **

 

** اين بيت در آواز نيامده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 15:1  توسط محمود  |