تبليغاتX
حكايت دل

سلام،

در سال ۱۳۵۴ جناب شجريان در برنامه گلهای تازه ۱۰۶ شعری از حضرت سعدی را در دستگاه ماهور  با همنوازی تار استاد محمدرضا لطفی اجرا کرده است که پيشکش می‌کنم:

 

مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پيغام

تو فارغی و به افسوس می‌رود ايام

 

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم

چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام

 

ببردی از دل من مهر، هر کجا صنميست

مرا که قبله گرفتم، چه کار با اصنام  **

 

به کام دل، نفسی با تو التماس منست

بسا نفس که فرو رفت و بر نيامد کام  **

 

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشيرت

مطاوعت به گريزم نمی‌کنند اقدام  **

 

مرا که با تو سخن گويم و سخن شنوم

نه گوش فهم بماند، نه هوش استفهام  **

 

اگر زبان مرا روزگار دربندد

به عشق در سخن آيند ريزه های عظام  **

 

ملامتم نکند هيچکس در اين سودا

که عشق می، بستاند ز دست عقل، زمام

 

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق

نه پای رفتن از اين ناحيت، نه جای مقام

 

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت

گر اين سخن برود در جهان نماند خام

 

** اين ابيات در آواز نيامده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 13:1  توسط محمود  | 

مراقب واژه‌هايی که به کار می‌بريد، باشيد

 

چون وقتی لبان شما را ترک می‌کنند

 

در همه جا پراکنده می‌شوند.

 

آنگاه ديگر هيچ کاری از دستتان بر نمی‌آيد

 

و هرگز نمی‌توانيد آنها را

 

به جای نخست بازگردانيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:41  توسط محمود  | 

سلام،

در روزهایی که نام هـ الف سایه در برخی رسانه ها با نیکی یادمی شود و برای این شاعر گرانمایه یادواره ترتیب داده می شود با اجازه شما من هم شعری از جناب هوشنگ ابتهاج (سايه) را که سالها پيش در برنامه گلهای تازه ۳۵ توسط جناب شجريان در دستگاه همايون اجرا شده و جناب فرهنگ شريف نيز با تار خود همنوازی کرده است تقديم می‌کنم:

 

فتنه چشم تو چندان پی بيداد گرفت

که شکيب دل من، دامن فرياد گرفت

 

آن که آيينه صبح و قدح لاله شکست

خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

 

آه از شوخی چشم تو که خونريز فلک

ديد اين شيوه مردم‌کشی و ياد گرفت

 

منم آن شمع دلسوخته يا رب مددی

که دگر بار شب آشفته شد و باد گرفت

 

شعرم از ناله عشاق، غم‌انگيزتر است

داد از آن زخمه که ديگر‌ ره بيداد گرفت

 

سايه! ما کشته عشقيم که اين شيرين کار

مصلحت را مدد از تيشه فرهاد گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 13:9  توسط محمود  | 

سلام،

يکی از اشعاری که طی چند دهه گذشته مضمون نجوای ما ايرانيان است و همواره از شنيدنش اشکمان جاری می شود، سروده مرحوم محمدتقی خان بهار (ملک‌الشعرا) است و غليان احساسات با شنيدن اين شعر، سنتی و مدرن يا مذهبی و غير مذهبی نمی شناسد. عجبا!

اين شعر زيبا را جناب شجريان يک بار در کنسرت ماهور در آمريکا اجرا کرده که در قالب آلبوم سرو چمان (البته اجرای امريکا) عرضه کرده و ديگر بار در کنسرت همنوا با بم  و البته اين بار با همخوانی فرزندش همايون و صدالبته همراهی جمعيت مشتاق بيننده عرضه نموده است:

 

 

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار اين قفس را

برشکن و زير و زبر کن

 

بلبل پربسته ز کنج قفس درآ  

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه اين خاک توده را پرشرر کن

 

ظلم ظالم، جور صياد

آشيانم داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبيعت 

شام تاريک ما را سحر کن

 

نوبهارست، گل به بارست

ابر چشمم، ژاله بارست

اين قفس چون دلم، تنگ و تارست

 

شعله فکن در قفس ای آه آتشين 

دست طبيعت، گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگر ای تازه گل

ازين بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن

 

مرغ بی‌دل، شرح هجران، مختصر، مختصر، مختصر کن

 

عمر حقيقت به‌سر شد

عهد و وفا بی‌سپر شد **

ناله عاشق، ناز معشوق

هردو دروغ و بی‌اثر شد **

 

راستی و مهر و محبت، فسانه شد

قول و شرافت همگی از ميانه شد **

 

از پی دزدی، وطن و دين بهانه شد، ديده تر شد **

 

ظلم مالک، جور ارباب 

زارع از غم گشته بی‌تاب **

ساغر اغنيا بر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد **

 

ای دل تنگ، ناله سر کن

از قويدستان حذر کن **

 

از مساوات، صرف نظر کن **

 

ساقی گلچهره بده آن آب آتشين 

پرده دلکش بزن ای يار دلنشين **

 

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزين **

 

کز غم تو سينه من، پر شرر، پر شرر، پر شرر شد **

 

** اين ابيات در آوازها نيامده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 18:41  توسط محمود  |