سلام،
حضرت مولانا جلالالدين مولوی غزلی سماعی دارد که جناب شجريان آن را در دستگاه سهگاه اجرا و در آلبوم آسمان عشق عرضه کرده است. نام آلبوم هم از همین غزل گرفته شده است:
چنان مستم، چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چيزی که در خاطر نيايد
چنانستم، چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در اين پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب **
بشوی ای عقل، دست خويش از من
که در مجنون بپيوستم من امشب
به دستم داد آن يوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امشب **
چنانم کرد آن ابريق پر می
که چندين کوزه بشکستم من امشب **
نمیدانم کجايم، ليک فرخ
مقامی کاندرو هستم من امشب **
بيامد بر درم اقبال نازان
ز مستی، در بر او بستم من امشب **
چو واگشت او، پی او میدويدم
دمی از پای ننشستم من امشب
مبند آن زلف شمسالدين تبريز
که چون ماهی در اين شستم من امشب **
سلام،
اجازه بدهيد شعری از آقای جواد آذر که در دستگاه ماهور توسط جناب شجريان زمزمه شده و در سال ۱۳۵۸ در دانشگاه شهيد بهشتی اجرا و سپس در آلبوم سپيده عرضه شده است را تقديم کنم:
ايرانی به سر کن خواب مستی،
بر هم زن بساط خودپرستی
که چشم جهانی سوی تو باشد،
چه از پا نشستی
در اين شب، سپيده نادميده،
تير شب به خونش درکشيده
اميد چه داری از اين شب
که در خون کشيده، سپيده
تيغ برکش، آذر فشان،
نغمهها را تندری کن
در دل شب، رخ برفروز،
کار مهر خاوری کن
از درون سياهی برون تاز،
پرچم روشنايی برافراز
تا جهانی از تباهی وارهانی،
تيغ شب را تير بر دل، برنشانی
با خواری در روزگار،
ننگ باشد زندگانی
مرگ به تا چنين زندگانی
ای مجاهد، ای مبارز، ای برادر
دل يکی کن، ره يکی کن، بار ديگر
راه بگشا سوی شهر روشنيها
روزگار تيرگيها بر سرآور
سلام،
در سال ۱۳۷۶ کنسرتی از طرف جناب شجريان برگزار شد و محصول آن در آلبومی با نام معمای هستی عرضه شد که يکی از غزلهای حضرت حافظ در دستگاه شور در آن زمزمه شده است. تقديم به شما:
مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم
تو را میبينم و ميلم، زيادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم
نه راهست اين که بگذاری مرا در خاک و بگريزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی، نمیگويی برآوردم
شبی دل را به تاريکی ز زلفت باز میجستم
رخت میديدم و جامی هلالی باز میخوردم **
کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم **
تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبينم، چه باک از خصم دمسردم **
** اين ابيات در آواز نيامده است.
سلام،
شما هم حتما نوای روحبخش استاد شجريان را در آلبوم دستان به خاطر داريد که غزل زيبای حضرت سعدی را فرياد میکرد. اين شعر در چهارگاه اجرا شده است و بی تردید یکی از فاخرترین آثار ایشان است:
دوش دور از رويت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای تو سيلاب داشت
نز تفکر، عقل مسکين، پايمال صبر ديد
نز پريشانی دل شوريده، چشم خواب داشت
کوس غارت زد فراقت، گرد شهرستان دل
شحنه عشقت، سرای عقل در طبطاب داشت **
نقش نامت کرده دل، محراب تسبيح وجود
تا سحر، تسبيح گويان، روی در محراب داشت
ديدهام میجست، گفتندم نبينی روی دوست
عاقبت معلوم کردم، اندرون سيماب داشت
زآسمان آغاز کارم سخت شيرين مینمود
کی گمان بردم که شهد آلوده، زهر ناب داشت
سعدی اين ره، مشکل افتادست در دريای عشق
کاول، آخر در صبوری اندکی پاياب داشت
** اين بيت در آواز نيامده است.
سلام،
شاعر آذری معاصر، جواد آذر شعری دارد با عنوان ساز قصهگو که جناب شجريان آن را در دستگاه سهگاه اجرا و در آلبوم گنبد مينا عرضه کرده است:
تا دور چشم مست او،
جای نی از نای سبو،
خون کرده در پيمانهها
ب
شنو ز ساز قصهگو،
سوز دل من مو به مو،
در پرده افسانهها
بشنو ناله درد کز وی خيزد،
شايد زين ناله،
خونين اشکت بر رخ ريزد
خدا را، خدا را،
کی اين شام غم را سحر از پی در نيايد
چه سازم، چه سازم،
صبوری ما را، ظفر از پی بر نيايد
تا کی ناله،
تا کی مويه،
برخيز ای رهنشين،
گامی از کفر و دين نه فراتر
برخيز با خيل مستان،
چو می خاموش و جوشان
بنشين با میپرستان،
به دور از خودفروشان
مگر از زندگانی،
مراد دل ستانی
مراد دل ستانی،
مگر از زندگانی
که گردون به افسون،
چو بستيزد نهد از جام جم،
افسانهای در روزگاران
بيا خودکامگی از سر بنه،
چون جام می در بزم ياران
در ده ساقی،
زان می جامی،
تا برگيرد از من خودکامی
سلام،
مدتي است که از باباطاهر يادی نکردهايم. جناب شجريان در آلبوم عشق داند و در دستگاه ابوعطا ۶ دوبيتی از بابا را زمزمه کرده است:
به کشت خاطرم جز غم نرويد
به باغم جز گل ماتم نرويد
به صحرای دل بیحاصل ما
گياه نااميدی هم نرويد
به دشت افتاده مجنون، زار و دلتنگ
چو سيل آورده چوبی در بن سنگ
به شب از آتش آه شرربار
نمايان بود در دامان کوهسار
غم عشقت بيابونپرورم کرد
هوای بخت، بیبال و پرم کرد
به ما گفتی صبوری کن، صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
به روی دلبری گر مايلستم
مکن منعم، گرفتار دلستم
خدا را ساربان، آهسته میران
که ما وامانده اين قافلستم
عزيزا کاسه چشمم سرايت
ميون هر دو چشمم جای پايت
ازون ترسم که غافل پانهی باز
نشينه خار مژگونم به پايت
تو دوری از برم، دل در برم نيست
هوای ديگری اندر سرم نيست
به جان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نيست