تبليغاتX
حكايت دل
سلام،
فکر می‌کنم نوبتی هم که باشد، امروز نوبت حضرت سعدی است که غزلی از او را که جناب شجريان در خرداد ۱۳۵۳ و در برنامه گلهای تازه ۹۷ در دستگاه سه‌گاه اجرا کرده‌اند، تقديم کنم. اين برنامه با همنوازي روانشادان صارمی، بديعی و جهانگير ملک تهيه شده بود.

در آن نفس که بميرم در آرزوی تو باشم
بدان اميد دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قيامت که سر ز خاک برآرم
به گفتگوی تو خيزم، به جستجوی تو باشم

به مجمعی که درآيند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم، غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه، به بوی موی تو باشم **

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم، دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار باديه سهلست با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعديا به سوی تو باشم

** اين بيت در آواز نيامده است.  
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 7:47  توسط محمود  | 

سلام،
حتما به خاطر داريد که جناب شجريان در آلبوم ياد ايام شعری از شادروان رهی معيری را در دستگاه شور اجرا و عرضه کرده است که البته نام آلبوم نيز از همين شعر گرفته شده است. گرچه اين شعر زيبا قبلا در برنامه گلهاي تازه 65 نیز اجرا شده بود و اکنون تقديم به شما:

ياد ايامی که در گلشن فغانی داشتم
در ميان لاله و گل آشيانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان، اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شوق، سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرينم بهاری تازه بود
در زمين با ماه و پروين، آسمانی داشتم **

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت
ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم کنون باشد ز تنهايی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

** اين بيت در آواز نيامده است.  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 17:1  توسط محمود  | 


سلام،
با اجازه شما غزل امروز را اختصاص می‌دهيم به حضرت حافظ که جناب شجريان آن را در دستگاه همايون اجرا و در آلبوم بيداد عرضه کرده است:

روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد

گرچه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد

مبتلا گشتم در اين بند و بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد

گرچه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغکاران ياد باد

راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
ای دريغا رازداران ياد باد **

** اين بيت در آواز نيامده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 16:20  توسط محمود  | 

سلام،
امروز غزلی از حضرت عطار را که جناب شجريان آن را در دستگاه سه‌گاه اجرا کرده و در آلبوم آسمان عشق عرضه شده است، تقديم می‌کنم:

زهی در کوی عشقت مسکن دل
چه می‌خواهی ازين خون خوردن دل

چکيده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پرخون دامن دل

از آن روزی که دل، ديوانه توست
به صد جان من شدم در شيون دل

منادی می‌کند در شهر امروز
که خون عاشقان بر گردن دل

چو رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل

چو عشقت آتشی در جان من زد
بر آمد دود عشق از روزن دل

زهی خال و زهی روی چو ماهت
که دل هم دام جان، هم ارزن دل **

مکن جانا دل ما را نگهدار
که آسان است بر تو بردن دل

چو گل اندر هوای روی خوبت
به خون در می‌کشم پيراهن دل

بيا جانا دل عطار کن شاد
که نزديک است وقت رفتن دل

** اين بيت در آواز نيامده است.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 11:30  توسط محمود  | 

سلام، امروز شعر معروف فرياد اثر زنده‌ياد فريدون مشيری را که جناب شجريان آن را در قطعه ترکمن اجرا کرده و در آلبوم فرياد عرضه شده است، تقديم می‌کنم:

مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده‌ام از همه چيز

بگذارید هواری بزنم

آی! با شما هستم
اين درها را باز کنيد

من به دنبال فضايی می‌گردم
لب بامی، سر کوهی، دل صحرايی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می‌خواهم فرياد بلندی بکشم که صدايش به شما هم برسد

من به فرياد همانند کسی که نيازی به تنفس دارد **
مشت می‌کوبد بر در، پنجه می‌سايد بر پنجره‌ها، محتاجم **

من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما خفته چند
چه کسی می‌آيد، با من فرياد کند

**اين عبارات در آواز نيامده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 13:46  توسط محمود  | 


سلام،
امروز گفتار لطيفی از گوبينو آلخاندو کاريدو که آقای احمدرضا روانبخش آن را ترجمه کرده است، تقديم می‌کنم:

در امان نيستم من
نمی‌توانم باشم،
هيچکس نمی‌تواند باشد.
همه گرداگرد خود را می‌پايند
هنگامی که سخن می‌گويند، زمزمه می‌کنند يا می‌انديشند.
همه سر به سويی می‌گردانند
هرگاه کسی به درون می‌آيد، همه لبخند ساختگی می‌زنند.
از يکديگر می‌پرهيزند و می‌لرزند.
در اين سرزمين،
بر پهنه اين خاک،
در اين مکان،
جهان امروز
تنابنده‌ای نيست که راحت سر به بالين بتواند نهاد
بی‌آنکه نخست پنجره را ببندد
بی‌آنکه پس و پشت قفسه‌ها را بازرسد
بی‌آنکه دو بار کليد قلبش را بچرخاند
تنابنده‌ای نيست که بی‌هراس از ناتمام ماندن بشقابش بر سفره تواند نشست
چرا که دور نيست، با نخستين لقمه، کوبه در به صدا درآيد
که دو مرد، به طلب رييس خانواده به خانه درآيند
که او را با خود به کوچه کشند
همچنان که کودکان به نگاهی ممنوع در حادثه می‌نگرند
همچنان که مادر به اقناع آنان می‌کوشد
که: چيز مهمی نيست، پدر با دوستان خويش انجام کاری فوری را از خانه بيرون رفته‌است.
اما پدر هيچگاه باز نمی‌گردد.  
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 14:1  توسط محمود  | 


سلام،
با اجازه شما، شعر امروز را به غزلی از حضرت حافظ اختصاص می‌دهيم که جناب شجريان آن را در دستگاه شور اجرا و در آلبوم خلوت گزيده که برگرفته از نام همين غزل است، عرضه کرده‌اند.

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست
چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجتست

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست

ای پادشاه حسن، خدا را بسوختيم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجتست

ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست
در محضر کريم، تمنا چه حاجتست

محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست، به يغما چه حاجتست

جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج، خود آنجا چه حاجتست

آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد، به دريا چه حاجتست

ای مدعی برو که مرا با تو کار نيست
احباب حاضرند، به اعدا چه حاجتست

ای عاشق گدا، چو لب روح‌بخش يار
می‌داندت وظيفه، تقاضا چه حاجتست

حافظ تو ختم کن که هنر، خود عيان شود
با مدعی، نزاع و محاکا چه حاجتست  
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 18:31  توسط محمود  | 


سلام،
شعر امروز را به شيخ اجل سعدی اختصاص می‌دهم که جناب شجريان آن را در چهارگاه اجرا و در آلبوم دستان عرضه کرده است.

بر می‌زند ز مشرق، شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی در ده می شبانه

عقلم بدزد لختی، چند اختيار دانش
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه

گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن
ور تير طعنه آيد، جان منش نشانه

آن کوزه بر کفم نه، کآب حيات دارد
هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه **

صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی
گنجشک را نگنجد عنقا در آشيانه **

گر می به جان دهندت، بستان که پيش دانا
ز آب حيات خوشتر، خاک شرابخانه **

ديوانگان نترسند از صولت قيامت
بشکيبد اسب چوبين از سيف و تازيانه **

صوفی و کنج عزلت، سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگيرد بر بی‌هنر بهانه

** اين ابيات در آواز نيامده است.  
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 17:43  توسط محمود  |