تبليغاتX
حكايت دل

سلام،
حتما مي‌دانيد که جناب شجريان ۳ دوبيتی را به زيبايی در دستگاه شور اجرا و در آلبوم ياد ايام عرضه کرده است.
گرچه در کاتالوگ آلبوم، اين دوبيتی‌ها به بابا طاهر منسوب شده اما در منابعی که منسوب به بابا است و توانستم به آنها مراجعه کنم، چنين اشعاری را نيافتم. جالب آن که در اين دوبيتی‌ها شاعر از تخلص فائز استفاده کرده است که ظاهرا همان فائز دشتستانی است. به هر حال اگر از کاربران محترم در اين زمينه راهنمايی دريافت کنم، ممنون می‌شوم.



به قربون خم زلف سياهت
فدای عارض مانند ماهت
ببردی دين فائز را به غارت
تو ماهی، خيل مژگانها سپاهت


تو دوری از برم، دل در برم نيست
هوای ديگری اندر سرم نيست
به جان دلبرم از هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نيست


خودم اينجا دلم در پيش دلبر
خدايا اين سفر کی می‌رسد سر
خدايا کن سفر آسون به فائز
که بيند بار ديگر روی دلبر  
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 13:29  توسط محمود  | 


سلام،
شعر امروز را اختصاص می‌دهم به غزلی از حضرت حافظ که جناب شجريان آن را در آلبوم فرياد و در گوشه دشتی اجرا و عرضه کرده است. البته اين اثر يك بار هم در كنسرت همنوا با بم اجرا شده است.


دو يار زيرک و از باده کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی **

من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی **

هر آن که گنج قناعت به گنج دنيا داد
فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی **

بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو تويی يا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان ديدن
در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی

ببين در آينه جام، نقش‌بندی غيب
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی

از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمی و رای برهمنی  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 18:35  توسط محمود  | 


سلام،
استاد شجريان در سال ۱۳۵۸ در کنسرتی در دانشگاه ملی آن زمان، (دانشگاه شهيد بهشتی)
مجموعه اشعار زيبايی را با همنوازی آقايان لطفی و مشکاتيان اجرا کردند که بعدها در قالب آلبومي با نام سپيده روانه بازار شد. شعر امروز که از اشعار جناب ابتهاج هـ . ا . سايه است و البته نمی‌دانم در چه دستگاهی در اين كنسرت اجرا شده را تقديم می‌کنم. اگر دوستان از دستگاهی که اين موسيقی در آن نواخته شده اطلاعی دارند، بنده را هم آگاه فرمايند تا درج کنم.

دلا ديدی که خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمين و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان، دشت شقايق گشت ازين خون

نگر تا اين شب خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلی، سروی قد افراشت
ز هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 18:6  توسط محمود  | 


سلام،
اجازه دهيد شعر امروز اختصاص يابد به عارف قزوينی و يکی از تصنيفهای دلپذير او که آقای شجريان آن را در قالب كنسرت دشتی اجرا و در آلبوم راز دل عرضه کرده‌اند. ظاهرا نام آلبوم هم از همین شعر گرفته شده است.



گريه را به مستی بهانه کردم
شکوه‌ها ز دست زمانه کردم
آستين چو از ديده برگرفتم
سيل خون به دامان روانه کردم

ناله دروغين اثر ندارد
شام ما چو از پی، سحر ندارد
مرده بهتر آن کو هنر ندارد
گريه تا سحرگه، عاشقانه کردم

از چه روی چو ارغنون ننالم
از جفايت ای چرخ دون ننالم
چون نگيرم از درد، چون ننالم
دزد را چو محرم به خانه کردم **

دلا خموشی چرا؟
چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز
تو پرده‌پوشی چرا؟

همچو چشم مستت جهان خرابست
از چه رو، روی تو در حجابست
رخ مپوش کاين دور انتخابست
من تو را به خوبی نشانه کردم **

راز دل همان به، نهفته ماند
گفتنش چو نتوان، نگفته ماند
فتنه به که يک چند، خفته ماند
گنج بر در دل، خزانه کردم

باغبان چه گويم به من چه‌ها کرد
کينه‌های ديرين برملا کرد
دست من ز دامان گل جدا کرد
تا به شاخ گل، يک دم آشيانه کردم

شد چو ناصرالملک، مملکت‌دار
خانه ماند و اغيار، ليس فی‌الدار
زين سپس، حريفان خدا نگهدار
من اگر به ميخانه، خانه کردم **

بهتر است مستی ز خودپرستی
نيستی به است عارفا ز هستی
فارغم ز هستی، قسم به مستی
تکيه تا بر اين آستانه کردم **

** اين قطعات در آواز نيامده است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 12:0  توسط محمود  | 

سلام،
با اجازه شما غزل امروز را به استاد سخن سعدی اختصاص می‌دهم. اين غزل را جناب شجريان در دستگاه ماهور اجرا و در آلبوم آهنگ وفا عرضه کرده است.


گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل
گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی
از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد
هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من
بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا
که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد
نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند
شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد
گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد
بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی
اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد
که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **

** اين ابيات در آواز نيامده است.  
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 16:3  توسط محمود  | 


سلام،
شعر امروز تعلق دارد به حضرت حافظ که استاد شجريان آن را دستگاه شور اجرا و در آلبوم ياد ايام عرضه کرده است.


به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد بر چينم

الا ای همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزی مباد آن دم که بی‌ياد تو بنشينم

جهان پير است و بی‌بنياد ازين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش، ملول از جان شيرينم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بيار ای باد شبگيری، نسیمی زان عرقچینم **

جهان فانی و باقی، فدای شاهد ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم **

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
حرامم باد اگر من، جان به جای دوست بگزینم

صباح‌الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می‌کند در سر، خیال خواب دوشینم **

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن، تو باشی شمع بالینم **

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم **

** این ابیات در آواز نیامده است.  
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 16:41  توسط محمود  | 


سلام،
ياد شادروان مهدی اخوان ثالث را گرامی می‌دارم با تقديم شعر زيبايی که جناب شجريان آن را در راست پنجگاه اجرا و در آلبوم بی‌بديل فریــاد عرضه کرده است. اين اثر به ياد ماندني ديگر بار در كنسرت همنوا با بم نيز اجرا و ارائه شده است.


خانه‌ام آتش گرفتست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد اين آتش،
پرده‌ها و فرشها را، تارشان با پود

من به هر سو می‌دوم گريان، در لهيب آتش پر دود

وز ميان خنده‌هايم تلخ
و خروش گريه‌ام ناشاد

از درون خسته سوزان، مي‌کنم فرياد، ای فرياد

خانه‌ام آتش گرفتست، آتشی بی‌رحم
همچنان می‌سوزد اين آتش
نقشهايی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار،
در شب رسوای بی‌ساحل

وای بر من، وای بر من،
سوزد و سوزد، غنچه‌هايی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها، روزهای سخت بيماری

از فراز بامهاشان شاد،
دشمنانم، موذيانه خنده‌های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر، در پناه اين مشبک شب

من به هر سو می‌دوم گريان،
از اين بيداد، می‌کنم فرياد، ای فرياد

وای بر من،
همچنان می‌سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وآنچه دارد منظر و ايوان

من به دستان پر از تاول، اين طرف را می‌کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود
تا سحرگاهان که می‌داند، که بود من شود نابود

خفته‌اند اين مهربان همسايگانم، شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا، مشت خاکستر

وای! آيا هيچ سر بر می‌کنند از خواب
مهربان همسايگانم از پی امداد؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
می‌کنم فرياد، ای فرياد، ای فرياد  
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 12:36  توسط محمود  | 

سلام،
لئون تولستوی، رمان‌نويس شهير روس و خداوندگار ادب و فرهنگ روسيه، عبارت زيبايی دارد که می‌گويد:

بر پشت يک نفر سوارم و او را مجبور می‌کنم که مرا حمل کند. با اين حال، خودم و ديگران را مطمئن می‌سازم که برای او بسيار متاسفم و آرزومندم کاری کنم که او کمتر زير فشار باشد. اما همه کار مي‌کنم جز آن که از پشت او پايين بيايم.


به نظر شما اين احوال بسياری از ما نيست؟  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 12:10  توسط محمود  |