استاد شجريان در آلبوم دل مجنون و در دستگاه بيات ترک به اجرای قطعه نيستان از دفتر اول مثنوی مولانا پرداختهاند که امروز تقديم میکنم:
بشنو از نی چون حکايت میکند
وز جداييها شکايت میکند
کز نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر کسی کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بدحالان شدم
هرکسی از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليک چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليک کس را ديد جان دستور نيست **
آتش است اين بانگ نای و نيست باد
هرکه اين آتش ندارد نيست باد **
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد **
نی حريف هرکه از ياری بريد
پردههايش پردههای ما دريد
همچو نی زهری و ترياقی که ديد
همچو نی دمساز و مشتاقی که ديد **
نی حديث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مرزبان را مشتری جز گوش نيست **
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد **
روزها گر رفت، گو رو باک نيست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نيست **
هر که جز ماهی ز آبش سير شد
هر که بیروزيست روزش دير شد **
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن کوتاه بايد والسلام **
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سيم و بند زر **
گر بريزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت يک روزهای **
کوزه چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد، پر در نشد **
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبيب جمله علتهای ما **
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالينوس ما **
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد **
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنيها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
** اين ابيات در آواز نيامده است.
اگر تو فارغی از حال دوستان يارا
فراغت از تو ميسر نمیشود ما را
تو را در آينه ديدن، جمال طلعت خويش
بيان کند که چه بودهاست ناشکيبا را
بيا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به ديگران بگذاريم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ايستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی يار سرو بالا را
شمايلی که در اوصاف حسن و ترکيبش
مجال نطق نباشد زبان گويا را **
که گفت بر رخ زيبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبيند روی زيبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به صدق و ارادت خورم که حلوا را **
کسی ملامت وامق کند به نادانی
عزيز من که نديدهاست روی عذرا را **
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پيدا را **
نگفتمت که به يغما دلت رود سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران يغما را
هنوز با همه دردم اميد درمانست
که آخری بود آخر شبان يلدا را **
** اين ابيات در آواز نيامده است.