تبليغاتX
حكايت دل
سلام،
لائوتسه حکيم کهن آسيای شرقی مجموعه اندرزها و نکات زيبايی دارد که خوب است از آنها بهره بگيريم. از جمله می‌گويد:
شما وقتی يک گلدان سفالی می‌سازيد، داخل آن را تهی نگه می‌داريد تا بتوانيد گل و گياه در آن فضای خالی قرار دهيد. و دقيقا همان فضای خاليست که به کمک شما می‌آيد تا بتوانيد از آن استفاده کنيد. يا اگر اتاقی می‌سازيد، فقط فضای خالی آن اتاق به کار شما می‌آيد تا بتوانيد در آن زندگی کنيد. پس در مغز و ذهنتان يک فضای خالی باقی بگذاريد تا جايی برای شنيدن حرفهای ديگران وجود داشته باشد.
  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 17:58  توسط محمود  | 

سلام،
امروز شعر زيبای حافظ شيرازی را که جناب شجريان آن را در دستگاه ماهور اجرا و در آلبوم آهنگ وفا عرضه کرده است، تقديم می‌کنم:


خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند، بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود **

سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود **

دلا مباش چنين هرزه‌گرد و هرجايی
که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

مکن به چشم حقارت، نگاه در من مست
که آبروی شريعت بدين قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود **

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به در نرود

سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو با شه در پی هر صيد مختصر نرود **

بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود

** اين ابيات در آواز نيامده است.  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 17:55  توسط محمود  | 

سلام،
اجازه مي‌دهيد شعری از جناب هوشنگ ابتهاج را که حال و هوای آن شديدا به روايت هجران شبيه است و البته با عصر ۵شنبه و جمعه قرابتی دارد، تقديم کنم؟ اين شعر که ظاهرا جناب شجريان نيز به آن علاقه‌ای وافر دارد، يك بار در آلبوم راز دل در قالب كنسرت دشتی و ديگر بار در آلبوم به ياد عارف در دستگاه بيات ترک به زيبايی هرچه تمامتر عرضه شده است.


نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد

نشان داغ دل ماست، لاله‌ای که شکفت
به سوگواری زلف تو اين بنفشه دميد

به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببين در آينه جويبار، گريه بيد

بيا که خاک رهت لاله‌زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکيد

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگين که بوسه خواهد چيد

چه جای من که در اين روزگار بی‌فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلک ناليد

ازين چراغ توام چشم روشنايی نيست
که کس ز آتش بيداد، غير دود نديد **

گذشت عمر و به دل عشوه می‌خريم هنوز
که هست در پی شام سياه، صبح سپيد

کراست سايه در اين فتنه‌ها اميد امان
شد آن زمان که دلی بود در پناه اميد

صفای آينه خواجه بين کزين دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشيد **


** اين ابيات در آوازها نيامده است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 13:9  توسط محمود  | 

سلام،
شعر امروز به حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخی اختصاص دارد که در آلبوم دل مجنون عرضه شده و جناب شجريان آن را در افشاری اجرا کرده است. ظاهرا نام آلبوم هم از همين شعر گرفته شده است:


در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را ديوانه کردی عاقبت

آمدی کاتش در اين عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت

ای ز عشقت عالمی ويران شده
قصد اين ويرانه کردی عاقبت

من تو را مشغول می‌کردم دلا
ياد آن افسانه کردی عاقبت

عشق را بی‌خويش بردی در حرم
عقل را بيگانه کردی عاقبت

يا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه کردی عاقبت **

شمع عالم بود عقل چاره‌گر
شمع را پروانه کردی عاقبت

يک سرم اين سو و يک سر سوی تو
دو سرم چون شانه کردی عاقبت **

دانه‌ای بيچاره بودم زير خاک
دانه را دردانه کردی عاقبت **

دانه را هم باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت **

ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی مردانه کردی عاقبت

کاسه سر از تو پر، از تو تهی
کاسه را پیمانه کردی عاقبت **

جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت **

شمس تبریزی که مر هر ذره را
روشن و فرزانه کردی عاقبت **


** این ابیات در آواز نیامده است.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 11:21  توسط محمود  | 

سلام،
در تابستان سال ۱۲۸۸ شمسی، عارف قزوينی به مناسبت ورود فاتحان مشروطه به تهران، تصنيفی می‌سرايد که بارها طنين آن در گوش ايرانيان نواخته شده است. از جمله اين نواها، اجرای جناب شجريان در دستگاه شور است که در آلبوم خلوت گزيده ارائه شده است:

ای امان از فراقت، امان
مردم از اشتياقت، امان
از که گيرم سراغت، امان
امان، امان، امان

مژده ای دل که جانان آمد
يوسف از چه به کنعان آمد
دور مشروطه خواهان آمد
امان، امان، امان **

عارف و عامی از می مستند
عهد محکم به ساقی بستند
پای خم توبه را بشکستند
امان، امان، امان

چشم ليلی چو بر مجنون شد
دل ز ديدار او پرخون شد
خون شد از راه دل بيرون شد
امان، امان، امان

شکر لله که هجران طی شد
ديده از روی او روشن شد
موسم عشرت و شادی شد
امان، امان، امان **

شکر لله که آزادی شد
مملکت رو به آبادی شد
موسم عشرت و شادی شد
امان، امان، امان **


** این قطعات در آواز نیامده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 9:55  توسط محمود  | 


سلام،
امروز شعری از شيخ اجل، سعدی را که استاد شجريان در بيات ترک اجرا و در آلبوم دل مجنون عرضه کرده است، تقديم می‌کنم:


ای پيک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست

حال از دهان دوست شنيدن چه خوش بود
يا از زبان آن که شنيد از دهان دوست

ای يار آشنا، علم کاروان کجاست
تا سر نهيم بر قدم ساربان دوست

گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار
ما سر فدای پای رسالت رسان دوست **

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمي‌رسد که بگيرم عنان دوست

رنجور عشق دوست چنانم که هر که ديد
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست

گر دوست بنده را بکشد يا بپرورد
تسليم از آن بنده و فرمان از آن دوست

گر آستين دوست بيفتد به دست من
چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست **

بی‌حسرت از جهان نرود هيچکس به در
الا شهيد عشق، به تير از کمان دوست

بعد از تو در دل سعدی گذر نکرد
آن کيست در جهان که بگيرد مکان دوست

** اين ابيات در آواز نيامده است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 8:25  توسط محمود  | 

سلام،
نقل است که حضرت ميرداماد وقتی از اين جهان رخت بربست و به سرای باقی شتافت، شباهنگام اول قبر، نکير و منکر به بالينش آمدند و از او در مورد خدايی که می‌پرستيده سوال کردند تا نوبت به سوالهای بعدی برسد.
ميرداماد در پاسخ گفت: <اسطقسات دگر زو متقن>. نکير و منکر با تعجب به هم نگاه کردند و دوباره سوال را تکرار نمودند. ميرداماد در پاسخ گفت: <اسطقسات دگر زو متقن>.
خلاصه اين ماجرا دو سه بار تکرار شد و اين دو فرشته دست از پا درازتر به درگاه الهی رفتند و قصه را باز گفتند. ناگهان از عرش ربوبی ندا آمد که:
اين مرد را رها کنيد. زنده هم که بود حرفهايی می‌زد که ما نمی‌فهميديم.

مرحوم نيما يوشيج اين قصه را به شعر درآورده که به خواندنش می‌ارزد:

من، میرداماد، شنیدستم
كه چو بگزيد بن خاك وطن
بر سرش آمد و از وي پرسيد
ملك قبر كه: (( من رب، من ؟ ))

مير بگشاد دو چشم بينا
آمد از روي فضيلت به سخن:
اسطقسي ست - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن

حيرت افزودش از اين حرف، ملك
برد اين واقعه پيش ذوالمن
كه: زبان دگر اين بنده ي تو
مي دهد پاسخ ما در مدفن

آفريننده بخنديد و بگفت :
(( تو به اين بنده من حرف نزن
او در آن عالم هم، زنده كه بود،
حرفها زد كه نفهميدم من! ))  
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 14:15  توسط محمود  |