سلام، در آستانه فرارسیدن بهار، ضمن عرض تبریک سال نو و به عنوان آخرین یادداشت سال ۸۳، مطلب ذیل را تقدیم می کنم:
ما ايرانيها منابع تاريخی زيادی در کنارمان داريم که سابقه تاريخی ما را از زمان آرياييها و مادها تا امروز دربرگرفته و امکان شناخت هويت ملی و تاريخی ما را فراهم ساخته است. گرچه اين تاريخ نگاريها خالص و بی غش نيست ولی با توجه به انبوهی منابع موجود و البته وجود منابع معتبر داخلی و خارجی، ذهن کنجکاو میتواند تا حد زيادی به واقعيتها پی ببرد. اما تاريخ جهان چه؟ در مورد تاريخ جهان هم منابع زيادی هستند که به فارسی هم ترجمه شدهاند. و ويژگيهايی شبيه تاريخ نگاری خودمان دارند.
من سالها بود که به دنبال منبعی معتبر میگشتم که بتوانم با صفحهای از تاريخ جهان آشنا شوم. منابعی که مطالعه میکردم، عموما يا تاريخ کهن بودند يا معاصر. و در اين بين تاريخ تحولات قرون ۱۸ و ۱۹ و اوايل قرن ۲۰ در پرده محاق بود. يعنی سالهای پس از رنسانس تا جنگ جهانی اول. به تدريج داشتم نااميد میشدم که بتوانم سير تحولات اين دوره را که بسيار بر تاريخ معاصر و زندگی امروز ما تاثير داشته، مرور کنم.
وليکن از بخت خوش، چندی پيش کتابی به دستم رسيد با نام برج فرازان اثر نويسنده توانا خانم باربارا و. تاکمن و ترجمه ارزشمند جناب عزت ا... فولادوند كه دقيقا به بررسی سير تحولات اين دوره پرداخته و انصافا با شيوايی قلم خود، اطلاعات و دانش خوانندگان خود را ارتقا میدهد.
به شما توصيه ميکنم حتما اين کتاب را بخوانيد. تمامی وقايعی که منجر به وقوع جنگهای جهانی شد، تحولات اجتماعی، سياسی، اقتصادی اروپا، آمريکا، روسيه و ژاپن، ظهور ايسمها همگی مواردی هستند که پاسخ بسياری از سوالات ما را در مورد چرايی و چگونگی پيشرفت جهان غرب و نيز جامعه سنتی ژاپن خواهند داد.
تصور میکنم شما نيز همچون من، پس از خواندن اين کتاب درمیيابيد که چه شباهتهای فراوانی ميان سير تحولات جامعه امروز ما با دوره مورد بررسی در اين کتاب وجود دارد.
ماجرای دريفوس در اين کتاب چه شباهت عجيبی با بازداشت آقاجری دارد، تحديد و تعطيلی مطبوعات، رانت خواريهای اصحاب قدرت، سربرآوردن گروههای ايدئولوژيک در ساخت قدرت، گذار از جامعه فئودالی و پيامدهای آن، جنگ با متجاوز خارجی و مقابله با مخالفتهای داخلی، توسعه سياسی و اقتصادی، تقسيم قدرت در جامعه جهانی و نقش پذيری جوامع در آن، همه و همه از جمله مواردی است که در اين اثر باارزش بدان پرداخته شده است.
نويسنده محترم اين کتاب، در پايان يک نتيجهگيری کرده است:
<< سالهايی که به دنبال آمد، به نوشته گراهام والاس، سرشار از ژرفترين و شديدترين و قهرمانی ترين تلاشی بود که آدمی تا آن روز به خود ديده بود. هنگامی که اين تلاش به انجام رسيد، پندارها و اشتياقهايی که تا ۱۹۱۴ هنوز صورت امکان داشت، آهسته آهسته در دريايی از نوميديها و سرخوردگيهای کوه پيکر فرو رفت و غرق شد. بزرگترين سودی که بشر از پرداخت اين بهای گران به دست آورد، بينشی دردناک نسبت به حدود توانايی خويش بود.
برج فرازانی که در دوران عظمت تمدن اروپا برپا داشته شد، بنايی بود برآمده از حشمت و شکوه و زيبايی و نيز سردابهای تاريک. ساکنان برج در قياس با عصر آينده، روزگاری سپری کردند توام با اتکای به نفس و اطمينان و اميد بيشتر،
جلال و جاه و زيبايی و بريز و بپاش زيادتر،
آسايش و فراغ خاطر و خرمی بالاتر،
لذت فزونتر از همنشينی و گفتگو با يکديگر،
ستم و ريای گستردهتر،
بينوايی و نياز سخت تر،
احساسات دروغين و سطحی وافرتر،
در برابر بی مايگی با بردباری کمتر،
از کار احساس غرور ژرفتر،
از مشاهده طبيعت وجد شديدتر، و نشاط و شادابی سرشارتر.
دنيای آن روزگار از بسياری چيزها برخوردار بود که بايد اکنون از کف رفته محسوب شود. صرف نظر از اينکه چه به جای آن به دست آمده باشد. هنگامی که اميل ورهرن، شاعر سوسياليست بلژيکی در ۱۹۱۵ نگاهی به آن گذشته کرد، در آغاز کتابش نوشت: با احساس، تقديم به مردی که بودم.>>
توصیه می کنم در روزهای تعطیلات عید اگر توانستی مطالعه این کتاب ارزشمند را از دست ندهید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 10:24  توسط محمود
|
سلام،
شعر امروز را از مجموعه اشعار شيخ فريدالدين عطار نيشابوری انتخاب کردهام که استاد شجريان در سهگاه به طرز هنرمندانهای اجرا و در کاست جان جان عرضه کرده است. نام کاست هم از همين شعر برگرفته شده است
ای در ميان جانم و جان از تو بیخبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بیخبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بیخبر
نقش تو در خيال و خيال از تو بینصيب
نام تو بر زبان و زبان از تو بیخبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وان گه همه به نام و نشان از تو بیخبر
شرح و بيان تو چکنم زان که تا ابد
شرح از تو عاجز است و بيان از تو بیخبر
جويندگان گوهر دريای کنه تو
در وادی يقين و گمان از تو بیخبر
چون بیخبر بود مگس از پرِ جبرئيل
از تو خبر دهند و چنان از تو بیخبر **
عطار اگرچه نعره عشق تو میزند
هستند جمله نعرهزنان از تو بیخبر **
** اين ابيات در آواز نيامده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 16:59  توسط محمود
|
سلام،
میخواهم امروز شعری از حافظ را بنويسم که بسيار به حال و هواي اين روزها میآيد. در آستانه بهار هستيم و بوي بهار روحمان را طراوت ميبخشد.
اين شعر را جناب شجريان دو بار خوانده است. يک بار در دستگاه ابوعطا که در کاست پيام نسيم عرضه شده، و يک بار هم در سهگاه با همراهی ارکستر سمفونيک که در کاست گنبد مينا ارائه شده است.
اگر به خاطر داشته باشيد در اولين يادداشتي که در اين وبلاگ نگاشتم، به اين نکته اساسي اشاره کردم که آقاي شجريان نه تنها از نظر سبکهاي آوازي و انتخاب موسيقي بلکه از جهت اتخاب اشعار مناسب نيز سرامد است. شعر امروز شاهد خوبي براي اين مثال خواهد بود. به ياد بياوريد نوروز ۱۰ سال پيش را که در هنگامه تحويل سال نو پاي جنابش به سيماي جمهوري اسلامي باز شد و نوار ضبط شده همين شعر را که بعدا در آلبوم گنبد مينا عرضه شد، تحويل استوديوي پخش داد. از آن هنگام تا به امروز يکي از کارت تبريکهاي ثابت نوروزي، ابيات همين شعر است که تا آن روز نشاني در ميان مردمان نداشت:
ز کوی یار ميآید نسیم باد نوروزی
ازین باد ار مدد خواهی، چراغ دل بیفروزی
چو گل گر خردهای داری، خدا را صرف عشرت کن
که قارون را زیانها داد، سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه، صفیر تخت فیروزی **
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش، فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام جستن چیست، ترک نام خود کردن
کلاه سروری آنست کز این ترک بردوزی
سخن در پرده میگویم، چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست، حکم میر نوروزی **
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
میی دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت، کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان اینست، اگر سازی وگر سوزی
به عیب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنی تر میرسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت، جهان را ساز نوروزی **
نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان، عیدی و نوروزی **
** اين ابيات در آوازها نيامده است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 15:37  توسط محمود
|
سلام،
امروز شعری از شيخ اجل سعدی را تقديم میکنم که جناب شجريان در کاست در خيال آن را عرضه کرده و البته در دستگاه سهگاه اجرا شده است:
سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابی
چه خيالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دير ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی **
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی **
سرم از خدای خواهد که به پايش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی **
دل من نه مرد آنست که با غمش برآيد
مگسی کجا تواند که بيفکند عقابی **
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خويش فرمای، اگرم کنی عذابی **
برو ای گدای مسکين و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نيامدت جوابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسيابی
** اين ابيات در آواز نيامده است
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 18:45  توسط محمود
|
سلام،
شما هم حتما نام کنفوسيوس را شنيدهايد و از عقايد و آرای او چيزهايی میدانيد. حداقل اين که نزديک به يک ميليارد نفر از مردم دنيا پيرو آيين او هستند. آيينی که مخلوطی از اخلاق و عرفان و فلسفه است. کنفوسيوس کلمات قصار يا پند و اندرزهای زيادی از خود به يادگار گذاشته که گاهی به تناسب زمان يا موقعيت، برخی از آنها بسيار با معنا هستند. از جمله پندنامه هايی که از او نقل میشود و به کار روزگار ما خيلی ميآيد ( البته از لحاظ سياسی) اين است که:
هرگاه تجاوز به عنف اجتناب ناپذير شد، تسليم شو و لذت ببر.
اگر فرصتی پيش بيايد و حافظه ياری کند، به تناسب موقعيت، اندرزهايی از او را تقديمتان خواهم کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 17:58  توسط محمود
|
سلام،
امروز شعری از عارف قزوينی را که استاد شجريان در کنسرت دشتی اجرا و در کاست راز دل عرضه کرده تقديم میکنم:
هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران **
ما را نگذارند به یک خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران **
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتیگرت از خاک وطن هست، به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
از دست عدو ناله من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است **
جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون ، وقت نبرد است **
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست
جز جام به کس، دست چو خیام ندادست **
دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگی ننگ به یک نام ندادست **
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
** اين ابيات در آواز نيامده است
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 18:37  توسط محمود
|
سلام،
چه خوش است بر سر مزار زيبای عطار نيشابوری نشستن و شنيدن نوای روحفزايی از آستان موسيقی اصيل ايرانی با صدای استادی چون شجريان که در سهگاه زمزمه کند و مايه پروازی روحانی شود. حتما شما هم اين نغمه خوش را که در کاست جان جان عرضه شده و از محتوای کلامی بیبديلی برخوردار است، شنيدهايد:
عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان کوزه دردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به يک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزوير باشم رهنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پرده پندار میبايد دريد
توبه تزوير میبايد شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پایبست
ساقيا در ده شرابی دلگشا
هين که دل برخواست، می در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زير پای آريم پست **
مشتری را خرقه از سر برکشيم
زهره را تا حشر گردانيم مست **
پس چو عطار از جهت بيرون شويم
بیجهت در رقص آييم از الست **
** اين ابيات در آواز نيامده است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 13:18  توسط محمود
|
سلام،
بيشتر از يک سال و اندي است که شهردار جديد و شورای شهر جديد که البته باب ميل گروه خاصی از حاکمان و مردم هستند، به لطف بیلياقتی و عملکرد سخيف و ناصحيح شورا و شهرداران قبلی، زمام امور تهران را بهدست گرفتهاند.
اين آقايان جديد که اندر تدين و تعهد و لياقت و.... آنها بوقهای رسانهای راستيها و محافظهکاران خيلی سر و صدا میکنند، تا حالا چه کردهاند؟
گاهی اوقات که اين علمای فرتوت از همه جا بی خبر از فضائل شورا و شهردار جديد سخن میگويند، خندهام میگيرد که چه راحت میشود بعضی از افراد موثر در اين مملکت را سر کار گذاشت. واقعا که .....
جالب تر از همه اين لياقت جناب شهردار و اطرافيانش، پيشنهادها و ايدههای مشعشعانه آنان است:
مونوريل که هي ميره رو هوا و برميگرده زمين.
طرح زوج و فرد کردن تردد خودروها آنقدر بیربط بود که راهنمايی و رانندگی هم صدايش درآمد و دوباره از سر بيطرحي دارند علمش ميکنند.
طرح بزرگتر شدن محدوده ترافيک مورد تمسخر همکارانشان قرار گرفت و....
ماجرای پلمب کردن سازمان امور مالياتی با وساطت قاضی مرتضوی به بنبست خورد.
يک مدت به بهانه برهم خوردن ترافيک شمال شهر، نواي انتقال نمايشگاه بينالمللي را ساز کردند و بعد از اينکه يک حق حساب چرب از وزارت بازرگاني گرفتند، ظاهرا ترافيک آن منطقه خود به خود روان شد و....
سه ماه تبليغ آسفالت کردن خيابانها را کردند ولي امروزه خيابانهاي تهران با کتل خاکي امامزاده داود شانه به شانه هم مي روند.
اندر فضائل روکش جديد پل گيشا کلي تبليغ کردند و وعده دادند که سه ماهه همه پلهاي هوايي را مرمت ميکنند. نشان به آن نشان که يک سال گذشت و هيچ اتفاقي نيفتاد.
دوربرگردان را که نگو. فکر ميکنم همين روزها تصويب ميشود که براي خوردن هر وعده غذا بايد از يک دوربرگردان عبور کنيد.
و.......
فکر میکنم همین روزها تصمیم میگیرند برای تلطیف هوا ، از تهران تا قزوین را ریحون بکارند....
از آن طرف کاسبی را ببینید:
پارکينگ فروشی در کنار خيابان با چه درآمد زیادی شروع شده.
به اسم نوسازی بافتهای فرسوده، تراکم فروشی هم باب شد.
به خاطر بنهایی که به فرهنگیان رشوه دادند تا در انتخابات به آبادگران رای بدهند، عوارض نوسازی را چند برابر کردند.
و......
تازه آقا هوس کرده رئيس جمهور هم بشود.
خدا پدر کرباسچی را بیامرزد.
ياد بگيريد، به اين ميگن تعهد و ديانت و لياقت!
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 18:30  توسط محمود
|
سلام،
امروز سريع میروم سر اصل مطلب.
در کاست پيوند مهر جناب شجريان شعري از شيخ اجل سعدي را در ابوعطا به زيبايي اجرا كردهاند كه تقديمتان ميكنم:
هرکس به تماشايی رفتند به صحرايی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جايی
يا چشم نمیبيند يا راه نمیدارد
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروايی
زيبا ننمايد سرو، اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد بر قامت زيبايی **
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم، درباخته در پایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زنهار نمیخواهم کز قتل امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی
** این بیت در آواز نیامده است.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 17:26  توسط محمود
|
سلام بر مولوی دوستان،
امروز شعری از مولانا را که استاد شجريان در بيات زند اجرا کرده و در کاست در خيال عرضه نمودهاست، تقديمتان مینمايم.
آمدهام که سرنهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوئيم که نه، نی شکنم، شکر برم
آمدهام چو عقل و جان، از همه ديدهها نهان
تا سوی جان و ديدگان مشعله نظر برم
آمدهام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم، زر نبرم خبر برم **
گر شکند دل مرا جان بدهم به دلشکن
گر ز سرم کله برد، من ز ميان کمر برم **
آن که ز زخم تير او کوه شکاف میکند
پيش گشاد تير او وای اگر سپر برم
گفتهام آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر برم **
آن که ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
وان که ز جوی حسن او آب سوی جگر برم **
در هوس خيال او همچو خيال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
اوست نشسته بر نظر، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم
اين غزلم جواب آن باده که داشت پيش من
گفت بخور، نمیخوری پيش کس دگر برم **
** اين ابيات در آواز نيامده است.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 18:26  توسط محمود
|
سلام،
فکر میکنم يه جورايی بين موسيقی اصيل ايرانی و شعر کهن فارسی ارتباط بیبديلی وجود دارد و شايد هم گوش ما عادت نداشته باشد که با موسيقی اصيل، يک شعر نو را بشنويم. اما گاهی اوقات اين عادت به هم میخورد و البته تا در ذهن ما جا بگيرد، مدتی طول میکشد.
از جمله مواردی که شعر نو در کنار موسيقی اصيل نشسته و حال و هوای زيبايی به هر دو اثر بخشيده، اجرای کنسرت زمستان جناب شجريان در مقام داد و بيداد است كه با بداهه خواني و بداهه نوازي همراه شده و شعر زمستان شادروان اخوان ثالث را روحی ديگر بخشيده است. اميدوارم شما هم با من همعقيده باشيد.
بهتر اين بود که اين شعر را چند هفته پيش که هوا حسابي زمستاني بود تقديم ميکردم. ولي متاسفانه يادم نبود. ترسيدم اگر صبر کنم هوا کاملا بهاري شود و ...
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است
کسی سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سينه میآيد برون، ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک
مسيحای جوانمرد من! ای ترسای پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی.......
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، ميهمان هر شبت، لولیوش مغموم
منم من، شنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نيست، مرگی نيست
صدايی گر شنيدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگويی که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد
فريبت میدهد، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلی سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگاندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهای بلورآجين
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده، مهر و ماه
زمستان است.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 18:5  توسط محمود
|
سلام،
امروز غزلی از شيخ اجل سعدی را که جناب شجريان در کاست درخيال عرضه کرده و در
بيات زند اجرا شده، تقديم میدارم.
برخيز تا يک سو نهيم اين دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهيم اين شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود
توحيد بر ما عرضه کن تا بشکنيم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند اين پير دردآشام را
از مايه بيچارگی، قطمير مردم میشود
ماخوليای مهتری سگ میکند بلعام را **
زين تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان، باد سحر خوش میدهد پيغام را **
غافل مباش گر عاقلی، درياب اگر صاحبدلی
باشد که نتوان يافتن ديگر چنين ايام را
جايی که سرو بوستان با پای چوبين میچمد
ما نيز در رقص آوريم آن سرو سيم اندام را **
دلبندم آن پيمان گسل، منظور چشم، آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنيا و دين و صبر و عقل، از من برفت اندر غمش
جايی که سلطان خيمه زد، غوغا نماند عام را
باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد
با پختگان گو اين سخن، سوزش نباشد خام را
سعدی نصيحت نشنود ور جان در اين سر میرود
صوفی گرانجانی ببر، ساقی بيار آن جام را
** اين ابيات در آواز نيامده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 19:43  توسط محمود
|
سلام،
امروز میخواهم شعری از حضرت حافظ را که جناب شجريان در دستگاه ماهور خوانده و در کاست گنبد مينا ارائه دادهاند، تقديم کنم.
ديدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بی مهری يار
طالع بیشفقت بين که در اين کار چه کرد
برقی از منزل ليلی بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دلافکار چه کرد
ساقيا جام ميم ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پر نقش زد اين دايره مينايی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 7:46  توسط محمود
|
سلام، اين روزها هوای تهران و شايد بعضی شهرهای ديگر، در تب و تاب گذار از زمستان و وصال بهار است. سرماي عجيب و برف غريب چند روز پيش در اين يكي دو روزه جاي خودش را به هوايي مطبوع، ملايم و بادوزان داده كه البته براي تهران غنيمت است. گرچه هنوز حال و هواي عاشورا در اطراف ما هست ولي هواي امروز مرا ناگاه ياد شعري از مرحوم فريدون مشيري انداخت كه جناب شجريان آن را در كاست بوي باران عرضه كرده و البته با همنوازي پيانو اجرا کردهاست.
بگذار که بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودی بسرايم
آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گيرم از اين بام و به سوی تو بيايم
خورشيد از آن دور، از آن قله پربرف
آغوش کند باز، همه مهر همه ناز
سيمرغ طلايی پر و باليست که چون من
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و اميد است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سر و پای تو در روشنی صبح
رويای شرابيست که در جام بلور است
آنجا که سحر، گونه گلگون تو در خاک
از بوسه خورشيد چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشقست
راه دل خود را نتوانم که نپويم
هر صبح در آئينه جادويی خورشيد
چون مینگرم، او همه من، من همه اويم
او روشنی و گرمی بازار وجودست
در سينه من نيز دلی گرمتر از اوست
او يک سر آسوده به بالين ننهاده است
من نيز به سر میروم اندر طلب دوست
ما هر دو در اين صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراريم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان محو تماشای بهاريم
ما آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار که سرمست و غزلخوان، من و خورشيد
بالی بگشاييم و به سوی تو بياييم
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 18:48  توسط محمود
|
سلام،
اگر کاست بوی باران را شنيده باشيد حتما میدانيد که جناب شجريان با همراهی ارکستر سمفونيک غزل زيبايي از فروغي بسطامی را ارائه کردهاست. البته غزل، بسيار طولانی است و بسيار زيباتر از ابيات منتخب آواز که به خواندنش میارزد. من که با این شعر خیلی مانوس شده ام:
گر عارف حقبينی چشم از همه بر هم زن
چون دل به يکی دادی آتش به دو عالم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گيسوی پر خم زن
هم نکته وحدت را با شاهد يکتا گو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم جلوه ساقی را در جام بلورين بين
هم باده بیغش را با ساده بیغم زن **
ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو
حرف از لب جانبخشش با عيسی مريم زن **
حال دل خونين را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن **
چون ساقی رندانی می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن
چون آب بقا داری بر خاک سکندر ريز
چون جام به چنگ آری با ياد لب جم زن **
چون گرد حرم گشتی در خانه خدا بنشين
چون می به قدح کردی بر چشمه زمزم زن **
در پای قدح بنشين زيبا صنمی بگزين
اسباب ريا برچين کمتر ز دعا دم زن **
گر تکيه دهی وقتی، بر تخت سليمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن
گر دردی ازو بردی، صد خنده به درمان کن
ور زخمی ازو بردی، صد طعنه به مرهم زن
يا پای شقاوت را بر تارک شيطان نه
يا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن **
يا کحل ثوابت را در چشم ملايک کش
يا برق گناهت را بر خرمن آدم زن **
يا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چين
يا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن **
يا بنده عقبا شو، يا خواجه دنيا شو
يا ساز عروسی کن، يا حلقه ماتم زن **
زاهد سخن تقوا بسيار مگو با ما
دم درکش ازين معنی، يعنی که نفس کم زن **
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر ديده پر نم زن **
گر همدمی او را پيوسته طمع داری
هم اشک پياپی ريز، هم آه دمادم زن **
سلطانی اگر خواهی، درويش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش، نه سکه به درهم زن **
چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن **
تا چند فروغی را مجروح توان ديدن
يا مرهم زخمی کن، يا ضربت محکم زن **
** اين ابيات در آواز نيامده است.
آقای شجريان در میانه اجرای اين آواز، سه بيت از ساقینامه حافظ را نيز اجرا کرده که چنين است:
مغنی کجايی نوايت کجاست
نوای خوش جانفزايت کجاست
مغنی از آن پرده نقشی بيار
ببين تا چه گفت از درون پردهدار
چنان برکش آواز خنياگری
که ناهيد چنگی به رقص آوری
توصيه میکنم حتما ساقینامه حافظ را بخوانيد و حظ معنوی ببريد.
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 16:20  توسط محمود
|
سلام،
امروز میخواهم شعری از حافظ را که جناب شجريان در کاست جان عشاق در گوشه بيات اصفهان اجرا کردهاست، تقديم کنم:
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حبابوار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاکبوسی در نيست
کی التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبت شد، خيال میبستم
که قطرهای ز زلالش به کام ما افتد
خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کزين شکار، فراوان به دام ما افتد
به نااميدی از اين در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هرگه که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان، در مشام ما افتد
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 19:0  توسط محمود
|
سلام، امروز شعری از خواجه شيراز، حضرت حافظ را که آقای شجريان آن را در کاست پيام نسيم عرضه کرده و در دستگاه ابوعطا اجرا شده است، تقديم میکنم:
اي صبا نکهتی از خاک ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نکته روحفزا از دهن دوست بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام
شمهای از نفحات نفس يار بيار **
به وفای تو که خاک ره آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقيب
بهر آسايش اين ديده خونبار بيار
خامی و سادهدلی شيوه جانبازان نيست
خبری از بر آن دلبر عيار بيار **
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بیدوست
عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار **
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد، به میاش رنگین کن
وآنگهش مست و خراب از سر بازار بیار **
** این ابیات در آواز اجرا نشدهاست.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 18:44  توسط محمود
|
سلام،
فکر میکنم اغلب شما کاست بوي باران جناب شجريان را شنيده باشيد. امروز يکی از غزلهای مولانا جلالالدين بلخی را که با ارکستر سمفونيک اجرا شدهاست، انتخاب کردهام:
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بيا ببخش و خواهی برو جفا کن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی
بگزين ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماييم و آب ديده، در کنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جای آسيا کن
خيرهکشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگويد تدبير خونبها کن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
درديست غير مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم، کين درد را دوا کن
در خواب دوش پيری در کوی عشق ديدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشقيست چون زمرد
از برق اين زمرد، هين دفع اژدها کن **
بس کن که بيخودم من، ور تو هنر فزايی
تاريخ بوعلی گو، تنبيه بوالعلا کن **
** این ابیات در آواز اجرا نشدهاست.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 18:46  توسط محمود
|